{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز یه پیرمردی کنار خیابون ایستاده بودیه کاغذی به سینه

یه روز یه پیرمردی کنار خیابون ایستاده بودیه کاغذی به سینه اش بود که روش نوشته بود من نابینا هستم کلاهی هم جلوش بود که 3سکه داخلش بودروزنامه نگاری اون رو دید و کاغذ روی سینه اش را برداشت روی کاغذ دیگری چیزی نوشت و به گردن پیرمرد انداخت فردای اون روز کلاه پیرمرد جای سکه انداختن نداشت و از سکه پر شده بود)روی کاغذ نوشته بود: امروز یک روز زیبای بهار است. ولی من آن را نمی بینم(
دیدگاه ها (۴)

ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡﺳــﻪ ﭼــﺮﺧﻪ ﻫﻢ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡﭼــﻬﺎﺭ ﭼــﺮﺧﻪ ﻫﻢ ﺩﻳﺪ...

N

اسدالله یکتا کوتاه قد سینمای ایران امروز به دلیل تنگدستی در ...

N

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5حرف یوری یادش اومد.«اگه خوابهاتو بنویسی...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۴: «حسادت» 🤍🖤**صحنه ۱ - بیرونی: خیابون ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۹چهار نفر با عجله به سمت اتاق سا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p10...بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون...

قسمت اول: اولین جرقهمکان: کافه‌ای دنج و بارانی در سئول، درست...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

"Silent Voice"پارت ¹¹توی راه خاکی که صاف شده بود قدم می‌زدند...

لبخند قاتلپارت²⁰ویو جونگ‌کوکنگاهم از روی ماشین مشکی برداشته ...

شمع های سوزان کاپل: کای ، جنیسبک؟ تک پارتی ( Rose ) با لبخند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط