یه روز یه پیرمردی کنار خیابون ایستاده بودیه کاغذی به سینه
یه روز یه پیرمردی کنار خیابون ایستاده بودیه کاغذی به سینه اش بود که روش نوشته بود من نابینا هستم کلاهی هم جلوش بود که 3سکه داخلش بودروزنامه نگاری اون رو دید و کاغذ روی سینه اش را برداشت روی کاغذ دیگری چیزی نوشت و به گردن پیرمرد انداخت فردای اون روز کلاه پیرمرد جای سکه انداختن نداشت و از سکه پر شده بود)روی کاغذ نوشته بود: امروز یک روز زیبای بهار است. ولی من آن را نمی بینم(
- ۵۵۳
- ۱۴ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط