قصد کردم.... شبها ،سر بر بالین شعر بگذارم....
قصد کردم.... شبها ،سر بر بالین شعر بگذارم....
و هر صبح، دیوانه وار، قلم زن کاغذهای پاره باشم...
تا شاید هوای دلگیر تنم...........رها کند این روح بی قرارم را.
قصد کردم.......هردم که چشم های غبار گرفته ام هوای باریدن گرفت....
قدم زن کوچه های باران باشم...
تا شاید غریبه های سود جو نبینند.........اشکهای دربه درم را.
قصد کردم............دل زخم خورده ام را.....
در حریری از مرهم غصه های عمیق بپیچم و بر بال نسیم بگذارم.....
که پر بکشد به شهر رنگهای قشنگ .....
تا شاید از یاد ببرد اینهمه خاکستری را.
قصد کردم........بگریزم از این درد..........
رها شوم از این دلتنگی..........
که دیگر بس است مرا!
بس است مرا!غرق شدن در افکاری که مال من نیست.......
بس است ! پرسه زدن در حریمی که غریبه و نا آشناست.....
بس است دیگر!.....
و هر صبح، دیوانه وار، قلم زن کاغذهای پاره باشم...
تا شاید هوای دلگیر تنم...........رها کند این روح بی قرارم را.
قصد کردم.......هردم که چشم های غبار گرفته ام هوای باریدن گرفت....
قدم زن کوچه های باران باشم...
تا شاید غریبه های سود جو نبینند.........اشکهای دربه درم را.
قصد کردم............دل زخم خورده ام را.....
در حریری از مرهم غصه های عمیق بپیچم و بر بال نسیم بگذارم.....
که پر بکشد به شهر رنگهای قشنگ .....
تا شاید از یاد ببرد اینهمه خاکستری را.
قصد کردم........بگریزم از این درد..........
رها شوم از این دلتنگی..........
که دیگر بس است مرا!
بس است مرا!غرق شدن در افکاری که مال من نیست.......
بس است ! پرسه زدن در حریمی که غریبه و نا آشناست.....
بس است دیگر!.....
- ۶۱۱
- ۰۶ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط