پارت

پارت³⁷

اچا دیگه دلش برای کوک سوخت اون که به هدفش رسید بود....
آدرس خونه ات رو پیدا کرد و رفت سمت خونه ات

ات ویو
ردی تخت دراز کرده بودم دوباره فکر جونگکوک اومد تو ذهنم دلم براش خیلی تنگ شده بود اشکام روی گونه هام سر خوردن...چی میشد منم مثل کسای دیگه‌ی که عاشق هم هستن و باهام اروم زندگی میکنن زندکی کنم....
توی افکارم غرق شده بودم که زنگ خونم به صدا دراومد بلند شدم و اشکامو پاک کردم سمت در رفتم و درو باز کردم

با قیافه چندش اچا روبه رو شد
دستشو به جلو هل داد که درو ببنده که باحرف اچا دستش از حرکت وایساد

اچا:میخوام باهات حرف بزنم
ات:من حرفی باتو ندارم
اچا:نمیزاری بیام تو
ات:نه..بیا

ات و اچا وارد خونه شدن...ات جلو تر رفت و روی کاناپه نشست
اچا قیافش رو کج کرد و گفت

اچا:اینجا زندگی میکنی
ات:به لطفت آره
اچا:هییی..
ات:زود حرفتو بزن
اچا:ات نگاه من اصن کوک رو دوست ندارم و نخواهم داشت و یکی دیگه رو دوست دارم
ات:پس مرض داشتی زندگی منو جونگکوک رو خراب کردی
اچا:حرفم تمام نشده... من میخواستم یکی از شرکت های جونگکوک رو بالا بکشم و اون حرفایی که همه اون روز زدم دروغ بود....جونگکوک حالش خیلی بده تو اتاقش فقط یا سیگار میکشه یا ویسکی با درصد بالا میخوره...راستش براش خیلی ناراحت شدم من جونگکوک رو دوست دارم ولی به عنوان یه پسر خاله...من امشب از کره میرم ازت خواهش میکنم که برگردی پیش جونگکوک من نمیخوام دیگه بیشتر از این شکسته تر بشه.........
پارت بعدی رو الان میزارم
دیدگاه ها (۳)

پارت³⁸ات:باشه...چند لحظه وایسا تا لباسامو بپوشم اچا:باش پرش ...

پارت ³⁹دوتاشون روی زمین افتاده بودن و گریه میکردن...همه خدمت...

پارت³⁶ات ویو اون دختره عوضی منو با مو گرفت و انداختم بیرون و...

پارت³⁶اون اچا بود[خب همتون درست گفتید]با اعصبانیت رفتم پیشش ...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۲ بادیگارد اومد بادیگارد : قربان فهمیدم ...

پارت ۳ویو اتکه خودش امد توی خونهات: سلامجونگکوک:......ات: چر...

ادامه پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط