{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
دیدگاه ها (۱)

...

.

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با...

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با ...

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با ...

در پيش بيدردان چرا فرياد بی حاصل کنم ...

در پيش بيدردان چرا فرياد بی حاصل کنم ...

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با ...

🔶در پیش بی‌دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنمگر شِکوه‌ای دارم ز دل ...

پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با یا...

در پیش بی دردان چرا، فریاد بیحاصل کنم؟گر شکوه ای دارم ز دل، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط