{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلطنت راز آلود

//سلطنت راز آلود//
پارت 24

شاهزاده که تا آن لحظه کنار پنجره ایستاد بود درحالی که دست به سینه ایستاد بود [ اسلاید ۲ ]
به سمته دستیارش برگشت و بدون هیچ تعقیری در لحنش گفت
جیمین : نه نمیخوام برم اینجوری اونا فکر میکنی خیلی به اومدن شون اهمیت میدیم
ماتیاس : مگر اهمیت نمیدین...نکنه نقشی دارید
شاهزاده به سمته صندلی اش رفت و روش نشست
جیمین : اهمیت میدیم درسته ولی لازم نیست اینو بدونن مگه نه
به بهترین نحو ازشون پذیرایی کنید هیچ چیزی براشون کم نزارید
ماتیاس درحال که دستانش را پشت فقل کرد بود تعظيم کرد و از اتاق خارج شد
جیمین.....تقاص به بازی گرفتن احساسات منو پس میدی
.
.
.....دوشیزه برادرتون اجازه ورود میخواهد
الویز نگاهش را از باغ بزرگ قصر که از پنجره اقامت گاه زير باش بود
گرفت با دیدن برادرش که وارد اقامت گاه شد
دامنه لباس را با دستانش گرفت و با قدم آروم به سمتش قدم برداشت
آدریانو با دیدن خواهرش که آن قدر با وقار شده لبخند ریزی زد
الویز : به نظرت وضعیت من خنده داره
آدریانو مقابل خواهرش ایستاد و دستانش را گرفت
آدریانو : وقتی میبینم خواهر کوچولوم که تا دیروز شمشیر دستش بود حالا انقدر دوشیزه با وقاری شده خیلی خوشحال میشم
الویز از برادرش فاصله گرفت و روی مبل خاکستری مخملی نسشت
و با لحنی محکم جدی گفت
الویز : تو در مورد وضعیت من میدونستی
لبخند آدریانو از روی صورتش محو شد و با حاتی بی حس کنار خواهرش نشست و نگاهش را به زمین دوخت
آدریانو : روزه مهمانی فهميدم...پدر همه سعی اش رو کرده بود که ملکه بیانکا رو از تصميمش منصرف کنه ولی این یک حکم سلطنتی بود و ما اجازه سرپیچی ازش رو نداشتیم
الویز به سمته برادرش چرخید و با لحن تمسخر آمیز گفت،
دیدگاه ها (۰)

//سلطنت راز آلود//ادامه پارت 24الویز : ژنرال ریچی نباید زحمت...

//سلطنت راز آلود//پارت 25راه سرنوشت از پيش آن ها را بهم وصل ...

//سلطنت راز آلود//پارت 23الویز : فکر کردی برای چی قبول کردم ...

//سلطنت راز آلود//پارت 22جیمین....دیدنت آرزو ام بود اما ای ک...

”در اغوش درد”

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط