{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میدونی..

میدونی..
یه وقتایی باید روی یه تیکه کاغذ بنویسی
"تعطیل است"
و بچسبونی پشت شیشه ی افکارت!
باید به خودت استراحت بدی ...
دراز بکشی... دستاتو را زیر سرت بزاری... به اسمون خیره شی... و بیخیال سوت بزنی...
تو دلت بخندی به تموم افکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیدند...
دیدگاه ها (۱)

مردی...؟!!!هر چه قدر مغرور... هر چه قدر صادق... هر چه قدر...

حواسمون باشه...دل ، دل ادمه! شیشه نیست که روش "ها " کنیم ...

عادت ندارم درد دلم را به همه بگویم!خاکش میکنم زیر چهره ی خند...

^_^

پارت: 27 (بخش4) **زاویه دید: زین**بارون پاییزی شروع شده بود؛...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁴ویو میکا_____ماشین از...

پارت ۶۴

#تکپارتیموضوع:(وقتی مست می‌کنه)خیلی نگرانم شدی؟بنگچان/ا.تاون...

پارت ۱۴: خب فک کنم عاشقت شدم will i fill i love you

پارت: 24 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آسمونِ بیرون از پنجره‌های...

خب ی داستانی رو که قبلاً نوشتم رو می‌زارم البته داخل پست ه...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۳: نقاب‌های شیشه‌ایوقتی سوآ دوباره جلوی د...

پارت: 8 (بخش2) صدها هزار نفر آدم پولدارتر و وصل‌تر از ما دار...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط