دخترباغبان
#دختر_باغبان 🌱
#پارت_37
+صبح با سردرد شدید بیدار شدم یونگی پتوشو محکم گرفته بود و خوابیده بود.
از جام بلند شدم و به سمت سرویس رفتم وبعد از انجام دادن کار های لازم به سمت آینه رفتم و خودمو نگاه کردم گردنم پر از جای کبودی بود.
آخه مردک کسه دیگه ای نبود تامن.
با کرم و چیز های دیگه به زور گردنمو پوشوندم که معلوم نباشه.
لباس مدرسه مو پوشیدم و از اتاق خارج شدم.
و به سمت پایین رفتم و جیمین رو دیدم که روی کاناپه خوابه و توی خواب داره میخنده.
بدون توجه از عمارت زدم بیرون و به مدرسه رفتم.
خیلی عجیب بود امروز الکس نیومده بود مدرسه.
امروز خیلی به سرعت گذشت.
و بعد از مدرسه به سمت عمارت حرکت کردم.
و وارد عمارت شدم کسی داخل محوطه عمارت نبود رفتم توی اتاق بازم کسی نبود یعنی خدمتکارا کجان.
لباسمو عوض کردم.
و نگاهی به خودم توی آینه انداختم.
کبودی هام معلوم شده بودن بدون توجه بهشون روی کاناپه نشستم و شروع کردم به نوشتن مشق هام.
دو ساعت بعد
+داشتم مشقامو مینوشتم که در اتاق باز شد و یونگی وارد شد بهش نیم نگاهی انداختم و سلام کردم اونم بهم سلام آرومی کرد وروی تخت دراز کشید.
بلاخره مشقام تموم شد.
بلند شدم و به سمت سرویس رفتم و آبی به صورتم زدم خواستم برم که یادم آفتاد کبودی گردنم معلومه موهامو دور گردنم ریختم که معلوم نباشه از سرویس بیرون زدم و خواستم برم از اتاق بیرون که یونگی صدام زد.
ــ ا/ت
+بله؟
ــ بیا اینجا
+هوم چیه؟
جلوش وایستاده بودم که دستمو گرفت و منو انداخت توی بغلش.
+داری چیکار میکنی؟
یونگی هیچی نگفت و سرشو توی گردنم فرو برد.
ــ میدونی چرا پسرا گردن دخترا رو کبود میکنن(بم)
+چرا؟
بهم زل و لب زد
ــ چون حس مالکیتی که روی اون نفر رو دارن روی هیچ کس ندارن.
ادامه دارد.................🌱
#پارت_37
+صبح با سردرد شدید بیدار شدم یونگی پتوشو محکم گرفته بود و خوابیده بود.
از جام بلند شدم و به سمت سرویس رفتم وبعد از انجام دادن کار های لازم به سمت آینه رفتم و خودمو نگاه کردم گردنم پر از جای کبودی بود.
آخه مردک کسه دیگه ای نبود تامن.
با کرم و چیز های دیگه به زور گردنمو پوشوندم که معلوم نباشه.
لباس مدرسه مو پوشیدم و از اتاق خارج شدم.
و به سمت پایین رفتم و جیمین رو دیدم که روی کاناپه خوابه و توی خواب داره میخنده.
بدون توجه از عمارت زدم بیرون و به مدرسه رفتم.
خیلی عجیب بود امروز الکس نیومده بود مدرسه.
امروز خیلی به سرعت گذشت.
و بعد از مدرسه به سمت عمارت حرکت کردم.
و وارد عمارت شدم کسی داخل محوطه عمارت نبود رفتم توی اتاق بازم کسی نبود یعنی خدمتکارا کجان.
لباسمو عوض کردم.
و نگاهی به خودم توی آینه انداختم.
کبودی هام معلوم شده بودن بدون توجه بهشون روی کاناپه نشستم و شروع کردم به نوشتن مشق هام.
دو ساعت بعد
+داشتم مشقامو مینوشتم که در اتاق باز شد و یونگی وارد شد بهش نیم نگاهی انداختم و سلام کردم اونم بهم سلام آرومی کرد وروی تخت دراز کشید.
بلاخره مشقام تموم شد.
بلند شدم و به سمت سرویس رفتم و آبی به صورتم زدم خواستم برم که یادم آفتاد کبودی گردنم معلومه موهامو دور گردنم ریختم که معلوم نباشه از سرویس بیرون زدم و خواستم برم از اتاق بیرون که یونگی صدام زد.
ــ ا/ت
+بله؟
ــ بیا اینجا
+هوم چیه؟
جلوش وایستاده بودم که دستمو گرفت و منو انداخت توی بغلش.
+داری چیکار میکنی؟
یونگی هیچی نگفت و سرشو توی گردنم فرو برد.
ــ میدونی چرا پسرا گردن دخترا رو کبود میکنن(بم)
+چرا؟
بهم زل و لب زد
ــ چون حس مالکیتی که روی اون نفر رو دارن روی هیچ کس ندارن.
ادامه دارد.................🌱
- ۴.۶k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط