{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_7🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›

#پارت_7🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
با لباسی که تنم بود ، روی تخت برگشتم‌.
بابت این که محرم بودیم احساس معذب بودن نداشتم اما به هر حال این حس باهام یاری میکرد.
_ تا ...تا کی باید دراز بکشم؟

به ساعت نگاه انداخت.
_ تا وقتی برات صبحانه بیارن!

متعجب نگاهش کردم که بهم اشاره کرد.
_ دستمالی که بهم دادن و رنگی کن !

این بار تعجبم جدی تر شد.
_ با چی؟ رنگ قرمز؟

تو گلو پوزخند زد.
_ یه جاتو ببر!

انقدر متعجب بهش خیره موندم که از جاش بلند شد و کشوی کنار تخت رو بیرون کشید.
چاقوی جیبی کوچیکی بیرون اورد و ضامن رو مقابل چشم هام کشید.
_ بچرخ!

انگار مسخ شده بودم که نمیتونستم تکون بخورم و این حالم حسابی کلافه‌ش کرد و خودش منو چرخوند.

_ می ..‌.میخوای دستمو ببری؟

تو گلو "هومم" کرد و خواست کاری کنه که صدای تقه درب اومد.
نفس راحتی کشیدم.
شاید این راه نجات من نبود اما حداقل به تعویق می افتاد.

عصبی داد زد:
_ بله؟
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
دیدگاه ها (۰)

#پارت_9🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛💛...

#پارت_10🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_6🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛💛...

لیلامون ❤️🥺

ابلیس

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۰ هویون عصبی و پر از حرص خندید سِر...

تناسخ زمان ] ۲۶ part نیشخندی زد و لب هایش را با زبانش تر کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط