Our dark romance
Our dark romance
Part ۷
ا/ت: *بعد 20 دقیقه ایلیان اومد اتاقم*
ایلیان: ا/ت..ا/ت همین الان بابای جئون بهم زنگ و گفت که پس فردا با جت شخصیش که تو ایرلنده باهم میریم
جای تعجبش اینکه..جونگ کوک هم اینجاس
ا/ت؛ واو.. چه عالی
ایلیان: قراره با اون بریم
ا/ت:گفتی کی؟!
ایلیان: پس فردا
ا/ت:.. واسه انتقام اماده ای؟
ایلیان : صدرصد
ا/ت
سه روز بعد راه افتادیم..تو فرودگاه لورا و جونگمین دیدم که بهم چشمک زدن..بعد کوک اومد..حالش خوب شده بود..خیالم راحت شد..اون لحظه فقط میخواستم بپرم بغلش کنم و گریه کنم ولی فقط سلام و علیک کردیم و قرار شد با هم تو عمارت بمونیم و فردا که بابای کوک رسید جلسه رو شروع کنیم
*اسپانیا*
*نصفه شب *
ا/ت
نصفه شب بود..پاورچین پاورچین رفتم آشپزخونه.. دیدم چراغ های آشپزخونه روشنه..کوک در یخچال رو بست و چشم تو چشم شدیم..یهو بغضم ترکید و دویدم بغلش و گریه کردم..سرمو تو گردنش بردم و گریه میکردم..دلم برای بوش لک زده بود
کوک:شششش ساکت باش..*از پاهاش بلند کردم و بردمش حیاط که بقیه رو بیدار نکنیم*.. چهار روز گذشته ها..خودتو کشتی
ا/ت: خیلی..هق..خیلی بیشعوری..هق..نمیگی..هق..هق..من بدون تو میمیرم
کوک: خوبه خودتم این انتخاب رو کردیی
ا/ت: گوه خوردم
کوک: بیشتر تو بغلم فشردمش و موهاشو بوسیدم*.. منم دلم برات تنگ شده بود
کوک: خیلی خب آروم باش دوست ندارم اشکاتو ببینم خب؟!..*پاک کردن اشکاش با انگشت شست*
ا/ت: دیگه نمیکشم
کوک: باید بکشی.. * نگاهی به اطراف کردم که مطمئن بشم کسی نگاهمون نمیکنه بعد برگشتم بهش گفتم* میدونم سختته.. من بیشتر از تو سختمه.. احساس میکنم قسمتی از وجودم نیستش و یک چیزی کم دارم..همش بی تابی و بیقراری میکنم..و همش آرزو میکنم که این ماموریت کوفتی که انتخابش کردی سریع تر تموم بشه و برگردی خونه..که دو سوم راه رو رفتی
بهت افتخار میکنم!
ا/ت: نمیشه امشب پیش هم بخوابیم؟!
کوک: نه..صبح بادیگارد های هردو گروه میان و اتاق ها رو چک میکنن
ا/ت: برای چیی
کوک: برای اینکه چک کنن تو اتاق یک نفر شنودی یا هر کوفت و زهرماری قایم نمیکنیم
ا/ت:..شاید یکی لخت خوابیدع آخه؟!
کوک:😂... الان واقعا تو به فکر اینی؟!
ا/ت: راست میگم خوو
کوک: الان باید به فکر این باشی که قراره چه گوهی بخوری
ا/ت: یک گوهی میخورم دیگه تو چیکار داری
کوک: فردا شب وقتی همه خوابیدن میام دنبالت راجب فرار بعد ماموریت صحبت کنیم
ا/ت: اوکی
کوک: بیا بریم بخوابیم؟!
ا/ت:شب بخیر
کوک: شب بخیر
Part ۷
ا/ت: *بعد 20 دقیقه ایلیان اومد اتاقم*
ایلیان: ا/ت..ا/ت همین الان بابای جئون بهم زنگ و گفت که پس فردا با جت شخصیش که تو ایرلنده باهم میریم
جای تعجبش اینکه..جونگ کوک هم اینجاس
ا/ت؛ واو.. چه عالی
ایلیان: قراره با اون بریم
ا/ت:گفتی کی؟!
ایلیان: پس فردا
ا/ت:.. واسه انتقام اماده ای؟
ایلیان : صدرصد
ا/ت
سه روز بعد راه افتادیم..تو فرودگاه لورا و جونگمین دیدم که بهم چشمک زدن..بعد کوک اومد..حالش خوب شده بود..خیالم راحت شد..اون لحظه فقط میخواستم بپرم بغلش کنم و گریه کنم ولی فقط سلام و علیک کردیم و قرار شد با هم تو عمارت بمونیم و فردا که بابای کوک رسید جلسه رو شروع کنیم
*اسپانیا*
*نصفه شب *
ا/ت
نصفه شب بود..پاورچین پاورچین رفتم آشپزخونه.. دیدم چراغ های آشپزخونه روشنه..کوک در یخچال رو بست و چشم تو چشم شدیم..یهو بغضم ترکید و دویدم بغلش و گریه کردم..سرمو تو گردنش بردم و گریه میکردم..دلم برای بوش لک زده بود
کوک:شششش ساکت باش..*از پاهاش بلند کردم و بردمش حیاط که بقیه رو بیدار نکنیم*.. چهار روز گذشته ها..خودتو کشتی
ا/ت: خیلی..هق..خیلی بیشعوری..هق..نمیگی..هق..هق..من بدون تو میمیرم
کوک: خوبه خودتم این انتخاب رو کردیی
ا/ت: گوه خوردم
کوک: بیشتر تو بغلم فشردمش و موهاشو بوسیدم*.. منم دلم برات تنگ شده بود
کوک: خیلی خب آروم باش دوست ندارم اشکاتو ببینم خب؟!..*پاک کردن اشکاش با انگشت شست*
ا/ت: دیگه نمیکشم
کوک: باید بکشی.. * نگاهی به اطراف کردم که مطمئن بشم کسی نگاهمون نمیکنه بعد برگشتم بهش گفتم* میدونم سختته.. من بیشتر از تو سختمه.. احساس میکنم قسمتی از وجودم نیستش و یک چیزی کم دارم..همش بی تابی و بیقراری میکنم..و همش آرزو میکنم که این ماموریت کوفتی که انتخابش کردی سریع تر تموم بشه و برگردی خونه..که دو سوم راه رو رفتی
بهت افتخار میکنم!
ا/ت: نمیشه امشب پیش هم بخوابیم؟!
کوک: نه..صبح بادیگارد های هردو گروه میان و اتاق ها رو چک میکنن
ا/ت: برای چیی
کوک: برای اینکه چک کنن تو اتاق یک نفر شنودی یا هر کوفت و زهرماری قایم نمیکنیم
ا/ت:..شاید یکی لخت خوابیدع آخه؟!
کوک:😂... الان واقعا تو به فکر اینی؟!
ا/ت: راست میگم خوو
کوک: الان باید به فکر این باشی که قراره چه گوهی بخوری
ا/ت: یک گوهی میخورم دیگه تو چیکار داری
کوک: فردا شب وقتی همه خوابیدن میام دنبالت راجب فرار بعد ماموریت صحبت کنیم
ا/ت: اوکی
کوک: بیا بریم بخوابیم؟!
ا/ت:شب بخیر
کوک: شب بخیر
- ۸۸۶
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط