{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود ک

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::



معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه" دوستت دارد.
دیدگاه ها (۱)

میگم : خداحافظ که تو چشم تر کنی که بگی : کجا؟ مگه دست خود...

دخـــتـــر جـــون وقــتــی کــه نــاراحــتــی وقـتــی کــه...

خخخ

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدب...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۰سامان در آستانه‌ی در ایستاده بو...

🖤 پارت ۳۰ | «نامه»لانا پاکت را برداشت.داخلش فقط یک کاغذ بود....

🦢 پارت بیستم | گذشته‌ی جنگکوکلیانا تمام روز به اتفاق صبح فکر...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۹صدای قدم‌ها از طبقه‌ی بالا نزدی...

عقد با رئیس 𝒫𝒶𝓇𝓉 20صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات پشت...

پارت ۴۰ جونگ‌کوک چند ثانیه حتی پلک هم نزد.ـ جین... زنده‌ست؟م...

پارت ۴۲ جین پرده را کنار زد.ماشین مشکی هنوز جلوی خانه بود.ـ ...

🖤 پارت ششم | انبار متروکهلانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش...

پارت ۳۷ آریانا چند ثانیه فقط به مرد خیره ماند.ـ من... اینجا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط