{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

39part

39part

بعد از چند ساعت گشت‌وگذار، برگشتن سمت کلبه. اما قبل از اینکه بخوان وارد بشن...

صدایی از پشت سر پیچید: «دخترا؟»

همه برگشتن سمت صاحب صدا.

چو: «شما...»
میونگ: «شما اینجا چیکار می‌کنید؟»

دو تا پسر بهشون نزدیک شدن.
یکی‌شون لبخند زد: «خیلی وقته ندیدمتون!»
دومی: «فکر کنم یه پنج سالی میشه، مگه نه؟»

یون‌سوک: «درسته.»

پسر اول نگاهش چرخید سمت لارا که مات و مبهوت بهشون زل زده بود:
«اوه، ببین کی اینجاست! لارا خانم... اگه شوگا ببیندت، حتماً خیلی خوشحال میشه.»
دومی: «بذار صداش کنم...»

لارا دستپاچه شد: «نه، نه...»

پسر دوم داد زد: «شوگااا! بیا ببین کی اینجاست!»

درِ کلبه‌ی کناری باز شد و قامت مردی نمایان شد (دیگه شوگا رو که می‌شناسید!):
«چی شده؟ کی اینج...»

با دیدن چهره‌ی لارا، حرف توی دهنش ماسید و سر جاش خشکش زد.

شوگا: «لارا؟»

لارا لبخند فیکی زد، دستش رو بالا آورد و آروم تکون داد:
«سـ... سلام.»

_

چند دقیقه بعد، دور هم جلوی کلبه روی صندلی‌ها نشسته بودن و صحبت می‌کردن.

پسر اول: «خب، بگید ببینم توی این پنج سال چیکارا می‌کردید؟»

یون‌کیونگ: «مثل قبل درس خوندیم، به چیزایی که می‌خواستیم رسیدیم و حالا هم کار می‌کنیم.»

پسر دوم: «اوح... پس کار هم می‌کنید؟ چی‌کاره‌اید؟»

یون‌سوک: «من دیزاینرم و دفتر خودم رو زدم؛ چو روان‌شناسه؛ میونگ کتاب می‌نویسه و نویسنده‌ست؛ یون‌کیونگ مدلینگه و لارا هم طراح مد.»

شوگا نگاهی به لارا انداخت: «چه جالب.»

_یک هفته بعد_

توی این یک هفته، مدام با اون دو تا پسر سر و کله می‌زدن و از این وضعیت زیاد هم خوشحال نبودن. لارا هم مدام نگران بود که نکنه اتفاق بدی بیفته، ولی خوشبختانه خبر خاصی نشده بود.

جلوی کلبه، روی صندلی‌ها نشسته بودن و گپ می‌زدن. ظاهراً تنها کسی که توی اون جمع معذب بود، خودِ لارا بود؛ هیچی نمی‌گفت و فقط به شوخی‌ها و خاطره‌های بقیه می‌خندید.

چند ساعتی گذشت تا اینکه صدای غرش یه ماشین مدل‌بالای مشکی، سکوت فضا رو شکست.

ماشین برای لارا کاملاً آشنا بود.

لارا زیر لب گفت: «وای نه...»

از روی صندلی بلند شد و با این حرکت، بقیه هم ناخودآگاه بلند شدن.

درِ ماشین باز شد و جئون ازش پیاده شد. با قدم‌های محکم اومد سمت لارا، روبه‌روش ایستاد و پوزخندی زد:
«یه هفته شد.»

لارا هوفِ کلافه‌ای کشید:
«میرم وسایلم رو جمع کنم.»

یون‌سوک با تعجب: «چی؟ آخه چرا؟»
یون‌کیونگ: «می‌خوای کجا بری لارا؟»
چو: «هنوز دو هفته نشده که! اینقدر زود؟»
میونگ (روبه جونگ‌کوک): «تو دیگه کی هستی؟»

جونگ‌کوک نگاهی به میونگ انداخت و سرد گفت:
«من جونگ‌کوکم، دوستِ داداشِ لارا. قرار بود یه هفته بمونه و بعدش بیام دنبالش.»

چو: «چی؟!»

لارا با شرمندگی گفت: «واقعاً معذرت می‌خوام بچه‌ها.»

سریع رفت داخل کلبه و مشغول جمع کردن وسایلش شد. دوستاش هم پله‌ها رو اومدن بالا و پشت سرش وارد اتاق شدن.

میونگ: «لارا، این کی بود دیگه؟»

لارا درِ چمدون رو بست:
«قضیه‌ی من و داداشم رو که بهتون گفتم...»

یون‌سوک: «خب؟»

«این جونگ‌کوکه‌؛ دوستِ داداشم. گفته بود بعد از یک هفته که موندم، میاد دنبالم. ولی من فکر نمی‌کردم واقعاً روی حرفش بمونه، برای همین چیزی بهتون نگفته بودم!»



#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰**********************
دیدگاه ها (۳)

part 40****چو: «اشکالی نداره لارا.»یون‌کیونگ: «خب دیگه دخترا...

41partیون‌سوک: «مطمئنی؟»لارا: «آره، اگه مهم بود بده، اگه نه،...

38part لارا از پله‌ها اومد پایین و چمدونش رو روی زمین گذاشت....

27part _چند روز بعد_لارا با سرعت پله‌های عمارت رو دوید و وار...

| Part*42*جیمین: «لارا، معرفی نمی‌کنی؟»لارا: «چرا که نه.»نزد...

۴۳part جونگکوک همان‌طور که نگاهش به موبایلش بود لب زد: «ساعت...

part 44چه شرطی؟ " لارا پرسید.جونگ‌کوک خیلی بی‌خیال گفت: " من...

پارت هدیه🎁part 45شوگا گفت بیا به هم برگردیملارا بدون معطلی گ...

34pلارا در حالی که قلبش مثل طبل در سینه می‌کوبید، با لکنت گف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط