{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part

بعد از چند ساعت گشت‌وگذار، برگشتن سمت کلبه. اما قبل از اینکه بخوان وارد بشن...

صدایی از پشت سر پیچید: «دخترا؟»

همه برگشتن سمت صاحب صدا.

چو: «شما...»
میونگ: «شما اینجا چیکار می‌کنید؟»

دو تا پسر بهشون نزدیک شدن.
یکی‌شون لبخند زد: «خیلی وقته ندیدمتون!»
دومی: «فکر کنم یه پنج سالی میشه، مگه نه؟»

یون‌سوک: «درسته.»

پسر اول نگاهش چرخید سمت لارا که مات و مبهوت بهشون زل زده بود:
«اوه، ببین کی اینجاست! لارا خانم... اگه شوگا ببیندت، حتماً خیلی خوشحال میشه.»
دومی: «بذار صداش کنم...»

لارا دستپاچه شد: «نه، نه...»

پسر دوم داد زد: «شوگااا! بیا ببین کی اینجاست!»

درِ کلبه‌ی کناری باز شد و قامت مردی نمایان شد (دیگه شوگا رو که می‌شناسید!):
«چی شده؟ کی اینج...»

با دیدن چهره‌ی لارا، حرف توی دهنش ماسید و سر جاش خشکش زد.

شوگا: «لارا؟»

لارا لبخند فیکی زد، دستش رو بالا آورد و آروم تکون داد:
«سـ... سلام.»

_

چند دقیقه بعد، دور هم جلوی کلبه روی صندلی‌ها نشسته بودن و صحبت می‌کردن.

پسر اول: «خب، بگید ببینم توی این پنج سال چیکارا می‌کردید؟»

یون‌کیونگ: «مثل قبل درس خوندیم، به چیزایی که می‌خواستیم رسیدیم و حالا هم کار می‌کنیم.»

پسر دوم: «اوح... پس کار هم می‌کنید؟ چی‌کاره‌اید؟»

یون‌سوک: «من دیزاینرم و دفتر خودم رو زدم؛ چو روان‌شناسه؛ میونگ کتاب می‌نویسه و نویسنده‌ست؛ یون‌کیونگ مدلینگه و لارا هم طراح مد.»

شوگا نگاهی به لارا انداخت: «چه جالب.»

_یک هفته بعد_

توی این یک هفته، مدام با اون دو تا پسر سر و کله می‌زدن و از این وضعیت زیاد هم خوشحال نبودن. لارا هم مدام نگران بود که نکنه اتفاق بدی بیفته، ولی خوشبختانه خبر خاصی نشده بود.

جلوی کلبه، روی صندلی‌ها نشسته بودن و گپ می‌زدن. ظاهراً تنها کسی که توی اون جمع معذب بود، خودِ لارا بود؛ هیچی نمی‌گفت و فقط به شوخی‌ها و خاطره‌های بقیه می‌خندید.

چند ساعتی گذشت تا اینکه صدای غرش یه ماشین مدل‌بالای مشکی، سکوت فضا رو شکست.

ماشین برای لارا کاملاً آشنا بود.

لارا زیر لب گفت: «وای نه...»

از روی صندلی بلند شد و با این حرکت، بقیه هم ناخودآگاه بلند شدن.

درِ ماشین باز شد و جئون ازش پیاده شد. با قدم‌های محکم اومد سمت لارا، روبه‌روش ایستاد و پوزخندی زد:
«یه هفته شد.»

لارا هوفِ کلافه‌ای کشید:
«میرم وسایلم رو جمع کنم.»

یون‌سوک با تعجب: «چی؟ آخه چرا؟»
یون‌کیونگ: «می‌خوای کجا بری لارا؟»
چو: «هنوز دو هفته نشده که! اینقدر زود؟»
میونگ (روبه جونگ‌کوک): «تو دیگه کی هستی؟»

جونگ‌کوک نگاهی به میونگ انداخت و سرد گفت:
«من جونگ‌کوکم، دوستِ داداشِ لارا. قرار بود یه هفته بمونه و بعدش بیام دنبالش.»

چو: «چی؟!»

لارا با شرمندگی گفت: «واقعاً معذرت می‌خوام بچه‌ها.»

سریع رفت داخل کلبه و مشغول جمع کردن وسایلش شد. دوستاش هم پله‌ها رو اومدن بالا و پشت سرش وارد اتاق شدن.

میونگ: «لارا، این کی بود دیگه؟»

لارا درِ چمدون رو بست:
«قضیه‌ی من و داداشم رو که بهتون گفتم...»

یون‌سوک: «خب؟»

«این جونگ‌کوکه‌؛ دوستِ داداشم. گفته بود بعد از یک هفته که موندم، میاد دنبالم. ولی من فکر نمی‌کردم واقعاً روی حرفش بمونه، برای همین چیزی بهتون نگفته بودم!»



#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰**********************
دیدگاه ها (۰)

****چو: «اشکالی نداره لارا.»یون‌کیونگ: «خب دیگه دخترا، زود ب...

part لارا از پله‌ها اومد پایین و چمدونش رو روی زمین گذاشت. گ...

part _چند روز بعد_لارا با سرعت پله‌های عمارت رو دوید و وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط