پارت۴
پارت۴
#خوشبخت شو...بدوت یه من با چشای قهوه ای👑 💎
نمیدونم چقدر گذشت...نمیدونم چی شد...طاقت اینکه سرمو بلند کنم و بیچارگی رو..بدبختی به تمام معنا رو تمام قد به تماشا بشینم برام غیر قابل تحمل بود!اما نه...من به عشقمون قسمش دادم...عاشقم نبود ولی..ولی..یعنی حتی دوسمم نداشت؟
بدون هیچ فکر دیگه ای سرمو بلند کردم و نگاهم که به سینه ستبرش افتاد که با ریتم همیشگیش بالا و پایین میشد ... انگار موجی از آرامش و به دلم ریخت...سرمو دوباره رو زمین گذاشتم و زمزمه کردم:مرسی..
آروم تر که شدم بلند شدم و میرفتم که بیفتم دنبال برانکادرش که نگاهم با دختری افتاد که من بود!اما منی درش وجود نداشت..."دختری رو تو خودم کشتم که یه زمانی من بود"
نگاه پر تشویشمو به اون دوختم و گام هام بی اخیار به طرف دختر کج شد...به سیم ها و لوله هایی که پرستار ها ازش آویزون میکردن خیره شدم...دل سوزوندم برای خودم،دل سوزوندم برای دختری که کسی نبود براش دل بسوزونه ... کار پرستار ها که تموم شد انگار به خودم اومدم و نگاهمو از اون جسم رنجور و بدون روح رو به روم گرفتم و به طرف داداشیم...تنها آوم همیشگیه زندگیم پرواز کردم...مادرمو دیدم،با همون نگاه کمی آشفته و پوزخندی که داشت میرفت بشینه رو لبام با پوزخند همیشگیه پدرم تلخ شد!
نگاهمو چرخوندم اما پیداش نکردم ...کمی که دقت کردم...انگار از در نمازخونه یه صدای ریز شنیدم...یه صدای...صدای...خدای من!صدای گریه بود!صدای بامدادم...بامداد همیشه محکم من!
باورم نمیشد...رفتم تو نمازخونه و وقتی کمر خم شده و چشمای پر اشکشو دیدم ، تمام باورهام بهم ریخت!
قبل از اون قطره اشک سمج گوشه چشاش ، قطره های خودشیرین من صورتمو خیس کردن...به طدفش حرکت کردمو رو به روش زانو زدم...دستای سردمو گذاشتم روی دستاش..اما گرمایی که طلب میکردم و نگرفتم ...نگاه بی تابمو دوختم توی چشاش که سقف نمازخونه رو هدف قرار داده بود ... وقتی یه قطره لجوج دیگه نشست روی صورتش ،اختیارمو از دست دادم و صورتشو قاب گرفتم و با انگشت شصتم اشکاشو پاک کردم!اما هیچ اتفاقی نیافتاد...کلافه از این حالت مسخرم نگاهمو دوختم به چشماش و صداش کردم:داداشی؟بامدادم؟الهی باده قربون اشکات...بخاطر کی اینجوری اشکاتو حروم میکنی آخه؟داداشم؟یادته میگفتی اشکات ذره ذره جونمو میگیره؟ الان من اینو نمیگم!میگم با هر قطره اشک میمیرم!
گریه نکن بامداد...جون باده گریه نکن...میدونم صدامو نمیشنوه اما نمیتونستم خودمو کنترل کنم..اشکامون هماهنگ با هم میریخت و اون همچنان نگاهش به سقف بود و انگار داشت با خدا معامله میکرد..حالم خیلی بد بود،و خداروشکر یبار اون باصطلاح پدر شد فرشته نجاتم و بدون اینکه بیاد تو نمازخونه گفت:بیا بیرون دکتر میخواد بگه چشه!🙃
#خوشبخت شو...بدوت یه من با چشای قهوه ای👑 💎
نمیدونم چقدر گذشت...نمیدونم چی شد...طاقت اینکه سرمو بلند کنم و بیچارگی رو..بدبختی به تمام معنا رو تمام قد به تماشا بشینم برام غیر قابل تحمل بود!اما نه...من به عشقمون قسمش دادم...عاشقم نبود ولی..ولی..یعنی حتی دوسمم نداشت؟
بدون هیچ فکر دیگه ای سرمو بلند کردم و نگاهم که به سینه ستبرش افتاد که با ریتم همیشگیش بالا و پایین میشد ... انگار موجی از آرامش و به دلم ریخت...سرمو دوباره رو زمین گذاشتم و زمزمه کردم:مرسی..
آروم تر که شدم بلند شدم و میرفتم که بیفتم دنبال برانکادرش که نگاهم با دختری افتاد که من بود!اما منی درش وجود نداشت..."دختری رو تو خودم کشتم که یه زمانی من بود"
نگاه پر تشویشمو به اون دوختم و گام هام بی اخیار به طرف دختر کج شد...به سیم ها و لوله هایی که پرستار ها ازش آویزون میکردن خیره شدم...دل سوزوندم برای خودم،دل سوزوندم برای دختری که کسی نبود براش دل بسوزونه ... کار پرستار ها که تموم شد انگار به خودم اومدم و نگاهمو از اون جسم رنجور و بدون روح رو به روم گرفتم و به طرف داداشیم...تنها آوم همیشگیه زندگیم پرواز کردم...مادرمو دیدم،با همون نگاه کمی آشفته و پوزخندی که داشت میرفت بشینه رو لبام با پوزخند همیشگیه پدرم تلخ شد!
نگاهمو چرخوندم اما پیداش نکردم ...کمی که دقت کردم...انگار از در نمازخونه یه صدای ریز شنیدم...یه صدای...صدای...خدای من!صدای گریه بود!صدای بامدادم...بامداد همیشه محکم من!
باورم نمیشد...رفتم تو نمازخونه و وقتی کمر خم شده و چشمای پر اشکشو دیدم ، تمام باورهام بهم ریخت!
قبل از اون قطره اشک سمج گوشه چشاش ، قطره های خودشیرین من صورتمو خیس کردن...به طدفش حرکت کردمو رو به روش زانو زدم...دستای سردمو گذاشتم روی دستاش..اما گرمایی که طلب میکردم و نگرفتم ...نگاه بی تابمو دوختم توی چشاش که سقف نمازخونه رو هدف قرار داده بود ... وقتی یه قطره لجوج دیگه نشست روی صورتش ،اختیارمو از دست دادم و صورتشو قاب گرفتم و با انگشت شصتم اشکاشو پاک کردم!اما هیچ اتفاقی نیافتاد...کلافه از این حالت مسخرم نگاهمو دوختم به چشماش و صداش کردم:داداشی؟بامدادم؟الهی باده قربون اشکات...بخاطر کی اینجوری اشکاتو حروم میکنی آخه؟داداشم؟یادته میگفتی اشکات ذره ذره جونمو میگیره؟ الان من اینو نمیگم!میگم با هر قطره اشک میمیرم!
گریه نکن بامداد...جون باده گریه نکن...میدونم صدامو نمیشنوه اما نمیتونستم خودمو کنترل کنم..اشکامون هماهنگ با هم میریخت و اون همچنان نگاهش به سقف بود و انگار داشت با خدا معامله میکرد..حالم خیلی بد بود،و خداروشکر یبار اون باصطلاح پدر شد فرشته نجاتم و بدون اینکه بیاد تو نمازخونه گفت:بیا بیرون دکتر میخواد بگه چشه!🙃
- ۳.۲k
- ۱۷ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط