{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۵

پارت۵
#خوشبخت شو...بدون یه من با چشمای قهوه ای👻 👽
چشماشو بست...لباشو به هم فشرد و قطره های اشکش بود که دلمو خون میکرد اشکاشو پاک کرد و آخرین نگاهشو هم به کنج سقف انداخت...چند لحظه چشماشو بست و بلند شد منم همراه اون بلند شدم و به طرف اتاق دکتر حرکت کردیم تا ببینم اون دختره چشه🙃
وارد که شدیم،دکتر یه ذره حرف زر و حال و احوال کرد ‌..کاملا معمولی و عادی ! اصن انگار ن انگار تقریبا مردم...لبخند تلخی که زدم گویای جمله معروف همیشگی بود"خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است..."
دکتر که شروع کرد اول راجع به کما توضیحاتی داد و راجع به لختی خون توی سرم حرف زد و بعد کمی سکوت کرد...صدای گرفته بامداد بلند شد ک گفت:برمیگرده؟
و سکوت دکتر مثل یک پتک تو سر همه خورد‌.‌..حتی خود من!سهم من از این زندگی حتی یه مرگ راحت هم نبود...بعد از یه سکوت سنگین و طولانی صدای دکتر بلند شد ، احتمالش خیلی ضعیفه ...شاید با مرگ مغزی مواجه بشیم و یا بیمار به زندگی نباتی بره ... بامداد ک معنی حرفای دکتر رو میفهمید چشماشو بست و سرشو به پشتی صندلی تکیه داد...از فشار پلکاش بهم متوجه شدم نمیخواد غرور خش دارش جلوی این همه آدم خش دار تر بشه!حقم داشت..داداشی محکم و همیشه استوار من کجا و این آدم خسته و شکسته رو به روم کجا؟لعنت به من که همیشه اضافی و سربارم...لعنت به من که همیشه بدبختیم...صلعنت به منو این قلب لعنتیم که هنوزم که هنوزه نمیتونه دو دیقه خفه شع و بتمرگع سر جاش!لعنت به من و این مرگ و زندگی کوفتیم که هیچوقت شبیه آدمیزاد نبود ..لعنت به من...
قطره های همیشه مزاحم اشکمو پاک نکردم...از کی میخواستم رو بگیرم؟دکتر کع حال بده بامداد رو دید گفت:ولی امیدتون رو از دست ندین...بیمار شما هوشیاریش رو هنوز حفظ کرده و تمام حالت های شما رو متوجه میشه‌ و درک میکنه...پس پیشنهاد میکنم بجای این‌که با اشکتون بهش انرژی منفی بدید هر روز بهش سر بزنید و از کارهایی که در طول روز انجام دادید بگید .. حتی میتونید از دلتنگیتون نسبت به ایشون هم حرف بزنید ... اما تاکید میکنم!بدون اشک و آه و ناله‌!ان شاءالله که بیمار شما هم به زودی برمیگرده...
هه!از چی حرف می زد این دکتر ؟! از انرژی مثبت؟از خوبی؟از شادی؟از برگشت؟برگردم؟بخاطر کدوم چشم منتظر؟تنها کسی که تو این دنیا شاید کمی برام اهمیت قائل بشه همین داداشیمه...بقیشون همشون تظاهرن...بامدادم چند ماه بگذره بیخیال من میشه و میره سراغ عشق زندگیش...شاداب!اون میتونه آرومش کنه...بدون غم حضور من...لبخند تلخی به اینهمه دوست داشتن اطرافیانم زدم ، دلم بدجور هووی گریه داشت‌...الان دلم تختمو میخواست...با قهوه های همیشه تلخم..با صدای غم.ین رستاک...با سکوت شب...با دستمال های تا شده زیر بالشت...با پژواک نور ماه توی اتاق ... دلم اتاقمو میخواست!
بی اهمیت به همه خواستم از اون اتاق خارج بشم که با شنیدن یه اسم پاهام چسبید به زمین...انگار یه وزنه نامرئی چند کیلویی بهش وصل کردن‌!
دیدگاه ها (۷)

پارت۶#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای!💀 ☻نگاه بهت زدم...

پارت ۷#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای"اصن بجهنم که ب...

پارت۴ #خوشبخت شو...بدوت یه من با چشای قهوه ای👑 💎 نمیدونم چ...

پارت ۳#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای !👀 👣 قلبم لرزی...

پارت ۷۱

پارت ۵۱

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

«روگار ای روزگار… لعنت به زخم بیکسی»بعضی وقتا یه ملودی میاد ...

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

سورا و رین

پارت ۵۴

پارت ۸: حصارِ نامرئیوقتی چشم‌هایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط