رمان: دوست پسرِ روانی
رمان: دوست پسرِ روانی
پارت ۱۵: نجواهایِ دیوارها
اتاق بعد از رفتنِ جونگکوک، دیگه یه فضایِ معمولی نبود؛ تبدیل شده بود به یه سلولِ زنده. اونقدر ساکت بود که صدایِ وزوزِ خفیفِ لامپِ بالایِ سقف، تویِ گوشم مثلِ صدایِ جیغ میپیچید. حس میکردم هزاران چشمِ نامرئی از پشتِ کاغذدیواریهایِ خاکستریرنگ دارن نگاهم میکنن.
رویِ لبهیِ تخت نشستم و با خودم زمزمه کردم: «باید یه راهی پیدا کنم… فقط باید این در رو باز کنم.»
بلافاصله بعد از گفتنِ این جمله، انگار سرمایِ شدیدی تویِ تنم دوید. اگر شنیده باشه چی؟ اگر تمامِ این مدت که فکر میکردم تنهام، اون داشت تکتکِ نفسهایِ مضطربم رو ضبط میکرد؟ چشمهام رو تویِ اتاق چرخوندم. ساعتِ دیواریِ قدیمی که تیکتاکش غیرطبیعی بلند بود، دریچهیِ کوچکِ تهویه رویِ سقف، حتی قابِ عکسهایِ خالی… همهشون حسِ “تماشا شدن” رو بهم میدادن.
هنوز داشتم با این فکرِ دیوانهکننده میجنگیدم که یه صدایِ خیلی ظریف از زیرِ در اومد. خشخش.
خشک شدم. نگاهم رو دوختم به درِ چوبیِ سنگین. یه کاغذِ سفید و مچاله شده، با یه حرکتِ سریع از شکافِ پایینِ در سر خورد داخل. قلبم تا گلوگاه بالا اومد. با دستهایِ لرزان خزیدم سمتِ در و کاغذ رو چنگ زدم. انگار یه تیکهیِ یخ تویِ مشتم بود.
کاغذ رو باز کردم. دستخطِ کجومعوج و شتابزدهای رویِ اون نوشته شده بود:
«اون صدات رو میشنوه. دهنت رو ببند. تو فکر میکنی اون رفته، ولی اون داره از تویِ اتاقِ مانیتورینگ تماشات میکنه. دنبالِ راهِ فرار نباش، دنبالِ “نقطه کور” بگرد. ساعتِ دو شب، وقتی چراغها برایِ پنج ثانیه خاموش میشن… اونجا، پشتِ کمد…»
نفسم بند اومد. یعنی واقعاً کسی بود که دلش برایِ من بسوزه؟ یا این هم بخشی از بازیِ جونگکوک بود تا بهم امیدِ کاذب بده و بعد خرد شدنم رو ببینه؟ کاغذ رو تویِ مشتم مچاله کردم و سریع انداختم زیرِ تخت.
هنوز ضربانِ قلبم پایین نیومده بود که صدایِ چرخشِ کلید تویِ قفل پیچید. در با صدایِ آرومی باز شد. جونگکوک برگشت.
ژاکتش رو درآورده بود و آستینهایِ پیراهنش رو تا آرنج بالا زده بود. نگاهش… اون نگاهِ سرد و بیتفاوتش دوباره برگشته بود، اما یه چیزی فرق داشت. وقتی وارد شد، بدونِ اینکه مستقیم بهم نگاه کنه، چشمهاش رو چرخوند تویِ اتاق. انگار داشت چک میکرد که آیا چیزی تویِ دکوراسیونِ این زندانِ کوچیک، جابهجا شده یا نه.
اومد سمتِ من. هر قدمش لرزه به تنم میانداخت. وقتی درست روبروم ایستاد، سرش رو کج کرد و با لحنی که بویِ شک میداد، زمزمه کرد:
«تویِ این مدت… حرفِ خاصی با خودت نزدی، تهیونگ؟»
[پایان پارت ۱۵]
پارت ۱۵: نجواهایِ دیوارها
اتاق بعد از رفتنِ جونگکوک، دیگه یه فضایِ معمولی نبود؛ تبدیل شده بود به یه سلولِ زنده. اونقدر ساکت بود که صدایِ وزوزِ خفیفِ لامپِ بالایِ سقف، تویِ گوشم مثلِ صدایِ جیغ میپیچید. حس میکردم هزاران چشمِ نامرئی از پشتِ کاغذدیواریهایِ خاکستریرنگ دارن نگاهم میکنن.
رویِ لبهیِ تخت نشستم و با خودم زمزمه کردم: «باید یه راهی پیدا کنم… فقط باید این در رو باز کنم.»
بلافاصله بعد از گفتنِ این جمله، انگار سرمایِ شدیدی تویِ تنم دوید. اگر شنیده باشه چی؟ اگر تمامِ این مدت که فکر میکردم تنهام، اون داشت تکتکِ نفسهایِ مضطربم رو ضبط میکرد؟ چشمهام رو تویِ اتاق چرخوندم. ساعتِ دیواریِ قدیمی که تیکتاکش غیرطبیعی بلند بود، دریچهیِ کوچکِ تهویه رویِ سقف، حتی قابِ عکسهایِ خالی… همهشون حسِ “تماشا شدن” رو بهم میدادن.
هنوز داشتم با این فکرِ دیوانهکننده میجنگیدم که یه صدایِ خیلی ظریف از زیرِ در اومد. خشخش.
خشک شدم. نگاهم رو دوختم به درِ چوبیِ سنگین. یه کاغذِ سفید و مچاله شده، با یه حرکتِ سریع از شکافِ پایینِ در سر خورد داخل. قلبم تا گلوگاه بالا اومد. با دستهایِ لرزان خزیدم سمتِ در و کاغذ رو چنگ زدم. انگار یه تیکهیِ یخ تویِ مشتم بود.
کاغذ رو باز کردم. دستخطِ کجومعوج و شتابزدهای رویِ اون نوشته شده بود:
«اون صدات رو میشنوه. دهنت رو ببند. تو فکر میکنی اون رفته، ولی اون داره از تویِ اتاقِ مانیتورینگ تماشات میکنه. دنبالِ راهِ فرار نباش، دنبالِ “نقطه کور” بگرد. ساعتِ دو شب، وقتی چراغها برایِ پنج ثانیه خاموش میشن… اونجا، پشتِ کمد…»
نفسم بند اومد. یعنی واقعاً کسی بود که دلش برایِ من بسوزه؟ یا این هم بخشی از بازیِ جونگکوک بود تا بهم امیدِ کاذب بده و بعد خرد شدنم رو ببینه؟ کاغذ رو تویِ مشتم مچاله کردم و سریع انداختم زیرِ تخت.
هنوز ضربانِ قلبم پایین نیومده بود که صدایِ چرخشِ کلید تویِ قفل پیچید. در با صدایِ آرومی باز شد. جونگکوک برگشت.
ژاکتش رو درآورده بود و آستینهایِ پیراهنش رو تا آرنج بالا زده بود. نگاهش… اون نگاهِ سرد و بیتفاوتش دوباره برگشته بود، اما یه چیزی فرق داشت. وقتی وارد شد، بدونِ اینکه مستقیم بهم نگاه کنه، چشمهاش رو چرخوند تویِ اتاق. انگار داشت چک میکرد که آیا چیزی تویِ دکوراسیونِ این زندانِ کوچیک، جابهجا شده یا نه.
اومد سمتِ من. هر قدمش لرزه به تنم میانداخت. وقتی درست روبروم ایستاد، سرش رو کج کرد و با لحنی که بویِ شک میداد، زمزمه کرد:
«تویِ این مدت… حرفِ خاصی با خودت نزدی، تهیونگ؟»
[پایان پارت ۱۵]
- ۸۱۶
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط