𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶
_بخش اول_
_سردرگم هستم. با خودم در جنگم.
میخواهم میان این
پریشانی مثل یک انسان بیرون بیایم...
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سوروس_
به محض اینکه به خانه اجدادی مادرم میرسیم،او من و جولیت را میفرستد پی نخود سیاه.نمیدانم چرا ولی خیلی مشتاقم بعد از تمام فروپاشی های امروز کمی به خودم مهلت نفس کشیدن بدهم.نگاهی به جولیت میاندازم .یک تیشرت ساده مشکی به شورتک لی پوشیده و موهای بلوندش را بالای سرش جمع کرده سر می چرخانم"کجا بریم حالا؟"
شانه بالا میاندازد"نمیدونم.برنامه ای داری؟"
سرم را به نشانه منفی تکان میدهم.میگوید"میخوای بری پیش ری؟"
میگویم"شاید برم.میری پیش مکس؟"
سرش را تکان میدهد"به احتمال زیاد"
دست میدهم و خداحافظی میکنم.جولیت از تلفن مغازه ای با خانه اسمیت ها تماس میگیرد و با مکس قرار میگذارد و من...خب من ترجیح میدهم فعلاً کمی بچرخم.امروز پدرم مرد.البته نمیشود نام او را پدر گذاشت.نمیدانم خوشحالم یا ناراحت.هیچ چیز نمیدانم پس میگذارم ذهنم سر بخورد روی موضوعی که بیشتر از همه دوستش دارم.ریچل.ریچلی که امروز مثل یک دختربچه با من همراه شد.عاشق اشتیاقش هستم.و عاشق موهایش.و دستهایش و صحبت کردنش و خندیدنش و ذوق کردنش و...واقعاً چیزی درباره او هست که نپرستم؟متنفرم که اعتراف کنم ولی وقتی میبینمش...میخواهم که بماند.نرود.برای همیشه کنارم بنشیند و حرف های قشنگ بزند و من گوش کنم.چشم هایش بدرخشد و من توی آنها زل بزنم.و این برای من یعنی فروپاشی.یعنی وابسته شدن و یعنی...نابودی.و از آن عجیب تر،من دلم میخواهد او نابودم کند.دلم میخواهد هستی ام را در هم بشکند.دلم میخواهد او هستی ام باشد.چقدر خیانت کارم.چقدر آدم بیشرفی هستم....چطور باید با خودم کنار بیایم؟من نمیدانم.کاش آدم بهتری بودم کاش چیزی که با ریچل تجربه کردم عشق نبود کاش تا ابد به احساس مبهمم به لیلی وفادار میماندم.اما....کاری از دستم برنمیآید.همه چیز تمام شده و او احتمالاً آخرین ذوق من برای عشق ورزیدن به کسی است و از زمین و آسمان خواهش میکنم که او هم درس عبرت نشود از خدا میخواهم که او را برای من زیاد نبیند.
_بخش اول_
_سردرگم هستم. با خودم در جنگم.
میخواهم میان این
پریشانی مثل یک انسان بیرون بیایم...
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سوروس_
به محض اینکه به خانه اجدادی مادرم میرسیم،او من و جولیت را میفرستد پی نخود سیاه.نمیدانم چرا ولی خیلی مشتاقم بعد از تمام فروپاشی های امروز کمی به خودم مهلت نفس کشیدن بدهم.نگاهی به جولیت میاندازم .یک تیشرت ساده مشکی به شورتک لی پوشیده و موهای بلوندش را بالای سرش جمع کرده سر می چرخانم"کجا بریم حالا؟"
شانه بالا میاندازد"نمیدونم.برنامه ای داری؟"
سرم را به نشانه منفی تکان میدهم.میگوید"میخوای بری پیش ری؟"
میگویم"شاید برم.میری پیش مکس؟"
سرش را تکان میدهد"به احتمال زیاد"
دست میدهم و خداحافظی میکنم.جولیت از تلفن مغازه ای با خانه اسمیت ها تماس میگیرد و با مکس قرار میگذارد و من...خب من ترجیح میدهم فعلاً کمی بچرخم.امروز پدرم مرد.البته نمیشود نام او را پدر گذاشت.نمیدانم خوشحالم یا ناراحت.هیچ چیز نمیدانم پس میگذارم ذهنم سر بخورد روی موضوعی که بیشتر از همه دوستش دارم.ریچل.ریچلی که امروز مثل یک دختربچه با من همراه شد.عاشق اشتیاقش هستم.و عاشق موهایش.و دستهایش و صحبت کردنش و خندیدنش و ذوق کردنش و...واقعاً چیزی درباره او هست که نپرستم؟متنفرم که اعتراف کنم ولی وقتی میبینمش...میخواهم که بماند.نرود.برای همیشه کنارم بنشیند و حرف های قشنگ بزند و من گوش کنم.چشم هایش بدرخشد و من توی آنها زل بزنم.و این برای من یعنی فروپاشی.یعنی وابسته شدن و یعنی...نابودی.و از آن عجیب تر،من دلم میخواهد او نابودم کند.دلم میخواهد هستی ام را در هم بشکند.دلم میخواهد او هستی ام باشد.چقدر خیانت کارم.چقدر آدم بیشرفی هستم....چطور باید با خودم کنار بیایم؟من نمیدانم.کاش آدم بهتری بودم کاش چیزی که با ریچل تجربه کردم عشق نبود کاش تا ابد به احساس مبهمم به لیلی وفادار میماندم.اما....کاری از دستم برنمیآید.همه چیز تمام شده و او احتمالاً آخرین ذوق من برای عشق ورزیدن به کسی است و از زمین و آسمان خواهش میکنم که او هم درس عبرت نشود از خدا میخواهم که او را برای من زیاد نبیند.
- ۷۴
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط