{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غروب بود

غروب بود
من زل زده بودم به پشت دستهایش
هر دو وحشت کرده بودیم
بس که نزدیک شده بودیم به هم
بس که معصومیت ریخته بود 
آنجا، پشت دستها
بعد، من با انگشت اشاره، 
خطی فرضی و مورب
درست از وسط ساعد
تا انگشت کوچک دست
راستش کشیدم و به او
گفتم 
عمیقا،دوستش دارم
دیدگاه ها (۱)

خط می زنم...تمام حرف ها را... نه... من دیگر نه میخواهم خود ر...

مارا از پرده دریدن چه سود ؟ آه و حسرت که چرا در پس این پرده ...

سخت است که می نوش کسی دیگر بودشمع شب خاموش کسی دیگر بودبا یا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۱ | «مهمان ناخوانده» ساعت...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۶

LESSON

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟗تهیونگ:هعی پسر چیشده چرا گریه میکنی. ج...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁵﴿ویو تهیونگ﴾با اشاره‌ی دستم، همه در سک...

007-پنهان در مه - پارت ۷۲

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت چهارم: سایه‌های سیاه و سوءتفاهمِ مرگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط