{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"شعر از خودم"

"شعر از خودم"

شراب و کنج ميخانه رفيق بي کسي هايم

خداوندا نميدانم چرا اينگونه تنهايم

هميشه زار وسرگردان،مثال برگ در باران

من آن بيتاب در مانده اسير دست نامردان

تنم غرق جنون گشته توانم از برم رفته

سراپاي وجودم را زوال و درد بگرفته

ندارم رنگ بر رخسار بسان مرده اي بر دار

شدم بي طاقت و تنها دراين دنياي ناهموار

نه دلداري و همسازي نه هم بال و نه پروازي

نه پايان و نه آغازي نه مونس نه هم آوازي

تو گويي که خدا ما را ز ياد و ديده اش برده

وجود خسته ما را همي بر درد بسپرده

چرا يا رب ز تقديرم چنين بر ما روا ديدي

چرا درآسمان خود پر و بال مرا چيدي

چرا پس آفريدي و مرا بيکس رها کردي

چرا عمر حقيرم را تو باغمها فنا کردي

خداوندا تو ميداني که بي تو من خس و خاکم

تو ميداني گنه کارم کثيف و چرک و ناپاکم

بيا درگاه مهرت را برويم باز کن يارب

وجود خسته ام را با علي دمساز کن يارب
دیدگاه ها (۲۴)

"شعر از خودم"نشانيه منه تنهاي تنهاهمان شهر غم و بيخانمان هام...

"شعر از خودم"شبی طوفان زده کشتی دل رابه بندرگاه چشمان تو بست...

"شعر از خودم"باز در صبحی پر از یاس وجنونچشمهای پر غبارم باز ...

باید امشب بروم خاطرم رنگ شب و باران استدر پس باور خیسم که ته...

شراب.شراب و کنج ميخانه رفيق بي کسي هايمخداوندا نميدانم چرا ...

شبی در کنج میخانه""گرفتم تیغ در دستم""بگفتم خالقا یارب تو فک...

شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ در دستم:بگفتم: خالقا٬یارب تو فکر...

شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ در دستم:بگفتم: خالقا٬یارب تو فکر...

شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ در دستم..بگفتم:خالقا، یارب تو فک...

در کوی دلت،کلبه ای از بهر دلم سازتا راه به سوی دل تو باز شود...

در کوی دلت،کلبه ای از بهر دلم سازتا راه به سوی دل تو باز شود...

در کوی دلت،کلبه ای از بهر دلم سازتا راه به سوی دل تو باز شود...

در کوی دلت،کلبه ای از بهر دلم سازتا راه به سوی دل تو باز شود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط