دل ز دستم رفتو جان هم،بي دل و جان چون کنم
دل ز دستم رفتو جان هم،بي دل و جان چون کنم
سر عشقت آشکارا گشت،پنهان چون کنم
هر کسم گويد که درماني کن آخر درد را
چون به دردم دائماً مجبور،درمان چون کنم
چون خروشان بشنود،هر بي خبر گويند خموش
مي تپد دل در برم،مي سوزدم جان چون کنم.....
سر عشقت آشکارا گشت،پنهان چون کنم
هر کسم گويد که درماني کن آخر درد را
چون به دردم دائماً مجبور،درمان چون کنم
چون خروشان بشنود،هر بي خبر گويند خموش
مي تپد دل در برم،مي سوزدم جان چون کنم.....
- ۵۷۵
- ۲۴ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط