{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#هفت_آسمون😍

#هفت_آسمون😍
#پارت_36💕


ارسلان💕

حاج آقا= آقای ارسلان کاشی فرزند مرحوم علیرضا آیا......
حاج آقا داشت صحبت می‌کرد که دیدم محراب و رضا زیرزیرکی میخندن
منم داشت خندم می‌گرفت نگامو ازشون گرفتم و خنده مو قورت دادم
حاج آقا= آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم دوشیزه دیانا رحیمی فرزند بابک دربیاورم؟
_با اجازه مادرم و بزرگترای جمع بله
همه دست زدن و کل کشیدن
یه برگه رو امضا کردیم و مامانم حلقه رو آورد بغلمون کرد و پیشونی دیانا رو بوسید منم دست مامانم رو بوسیدم که همه دست زدن
حلقه دیانا رو دستش کردم و اونم حلقه مو دستم هم به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم خاله منا عسل و آورد و دهن هم کردیم دیانا انگشتمو گاز گرفت اصلا به روی خودم نیاورم و به لبخند دندونی زدم که بهم لبخند زد
_😖🤭
+😌
_😍
بچه ها اومدن و روبوسی کردیم و هدیه هاشون رو دادن پانیذ و لئو رضا اومدن
رضا رو بغل کردم و گفتم
_ آشغال داشتی می‌خندید دل‌ت خندم می‌گرفت داشت آبروم میرفت به چی میخندیدی
دوباره همونجوری خندید و گفت
+ داداش😂خیلی🤣.....
_خیلی چی بیشعور
+ خیلی مبارک باشه😂
_ بی شعور(با خنده😂)
پانیذ= مبارک باشه آقا ارسلان امیدوارم مواظب این گوسالح من باشی
دیانا= بیشوور
خندیدیم و رفتن و ما هم رفتیم و سوار ماشین شدیم مامان اومد دم پنجره ماشین
مامان= ببخشیدا مزاحم شدم... ارسلان جان الان کجا میرید مامان
_ ما الان میریم آتلیه بعد....
رو به دیانا کردم و گفتم
_ بعد کجا میریم؟
+نمیدونم😅
_ خب دیانا رو میرسونم خونه و خودمم میام خونه
مامان= باش پس به سلامت خوشبخت بشین ایشالا قربونتون برم من
_ خدانکنه مامان
+ خدانکنه.. خاله
مامان= جانم دخترم
+ رستا کو ندیدمش
_ آره منم ندیدمش
مامان= رستا اونه داره داره میاد
رستا داشت با ناز از دور میومد طرف دیانا بود مامان هم طرف من دیانا در ماشینو بازکرد و دسشو باز کرد که رستا سرعتشو بیشتر کرد و پرید تو بغل دیانا
رستا= خاله جونمممممم خوبشخت بنیش(خوشبخت بشین)
+ مرسی خوشگلمممم.... تو چقد خوشگل شدی تو هم باید عروس میشدیاا
رستا= واخا(واقعا)
همه زدیم زیر خنده
رستا=خاله
_ آبجی دیگه به دیانا نگو خاله الان دیگه بگوو..... اممم
مامان=بگو آبجی
رستا= آخ جونننن آجیییییی خیلی دوستون دارم
+ منم دوست دارم آبجی جونم
رستا رف بغل مامان و رفتن ما هم راه افتادیم سمت آتلیه......
بعد آتلیه رفتیم........

ادامه دارد....

❤‍🔥اصکی=اتحاد
دیدگاه ها (۱۲)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 211♡⁠。⁠)بابا خن...

ازدواج اجباری part : 10 همه تو حال نشسته بودیم که صدای زنگ د...

پارت پنجاه‌ونهم | خونه‌ی لاراجئون جونگ‌کوکبالاخره رسیدیم کره...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

سه تایی با هم از اتاق اومدیم بیرون. تهیونگ همون‌طور که سورا ...

پارت ۲۳

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۸----------------------------------------⭐🌕...

Novel panleo ♡ #part⁶² ♡『 leoreza 』آدمای زیادی رو از طبقه ی ...

Wedding night

پارت پنجاه‌وهشتم | اولین بوسهجئون جونگ‌کوکبعد از اینکه من و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط