My lovely idol
✿My lovely idol✿
✯part:⁴⁹
جونگکوک: هیونا
هیونا: جانم؟
جونگکوک: قلبت چطوره؟
هیونا: خوبه نگران نباش چی شد یهو پرسیدی؟
جونگکوک: امروز دوباره قرص خوردی دیدم
هیونا یهو یاد قرص های توی سینک افتاد
هیونا: خب یه چیز عادیه
جونگکوک: چرا نصفشون توی سینک بود؟
هیونا: آخه ریختن زمین دیگه کثیف شده بودن قرصم هم داره تموم میشه فردا میرم پیش دکترم تا بگیرم
جونگکوک: فردا باهم بریم
هیونا: تو کلی کار داری
جونگکوک: برای تو وقت دارم
جونگکوک رفت سمت تخت و دراز کشید هیونا کنارش خوابید جونگکوک عین یه پسر کوچولو رفت توی بغل هیونا هیونا هم مثل یه مادر جونگکوک رو بغل کرده بود
جونگکوک: شب بخیر
هیونا: شب بخیر
فردا عصر جونگکوک و هیونا رفتن بیمارستان و بعد باهم به اتاق دکتر رفتن مرد مسن و تپلی نشسته بود
هیونا: سلام دکتر خوشحالم میبینمتون
دکتر: من از دیدنت خوشحال نیستم چون یعنی دوباره به مشکلی پیش اومده
هیونا لبخند زد و نسبت و جونگکوک کنارش
دکتر: مهمون هم با خودت آوردی نه ؟
هیونا: آره دوست پسرمه دکتر اومدم دوبار قرص بگیرم
دکتر: اون رو تموم کردی؟
هیونا: یکم ازش ریخت زمین ولی آره بقیه اش رو خوردم
دکتر: باز هم زود تموم کردی ببینم علائم چی داری؟
هیونا: نمیدونم
دکتر: ضعف شدید؟
هیونا: آره گاهی دارم مثلاً خونه تمیز میکنم یا آشپزی میکنم که یهو ضعف میزنم و حالم خیلی بده میشه
دکتر: سرگیجه شدید؟
هیونا: قبلاً سر گیجه داشتم ولی الان شدید تر شده
دکتر: تنگی نفس
هیونا: خیلی زیاد برام پیش میاد
دکتر: هیونا حالت خوب نیست
هیونا به جونگکوک نگاه کرد و بعد دوباره به دکتر
هیونا: نه نه خوبم دوباره اون قرص ها رو برام بنویسید اونا رو که میخورم خوب خوبم
دکتر: کاری از دستم بر نمیاد قرص رو برات مینویسم ولی نباید زیاد قرص بخوری یکم بیشتر استراحت کن نمیدونم باید چی بگم تو قراره تا آخر عمرت باهاش بجنگی پس قوی باش
هیونا: میدونم ممنون
وقتی رسیدن خونه هیونا روی مبل نشست و تکیه داد
جونگکوک: چرا بهم نگفتی؟
هیونا: چی میگفتم؟
جونگکوک: تو تمام این مدت درد داشتی و بهم نمی گفتی (اعصبانی)
هیونا: ...
جونگکوک خیلی اعصبانی بود
جونگکوک: چرا بهم هیچی نمیگی؟ (داد)
جونگکوک: این چه رابطه ایه؟ (اعصبی)
جونگکوک: قراره من به تو تکیه کنم و تو به من ولی نه احساس میکنم اصلا قرار نیست پیش من راحت و شاد باشی(داد)
جونگکوک: ازت متنفرم (داد)
هیونا بلند شد و رفت توی اتاق در رو بست جونگکوک خیلی عصبی بود نه بخواطر اینکه هیونا چیزی بهش نگفته بود به خاطر اینکه عشقش کنارش داشت در پر میشد
جونگکوک: نباید اونجوری حرف میزدم(آروم)
از دست خودش ناراحت بود داشت به این فکر میکرد چطوری از دل هیونا در بیاره
جونگکوک: « ازت متنفرم»؟ زیاد روی کردم (اروم)
جونگکوک دست هاش رو روی صورتش گذاشت و نمیدونست چه کار کنه که...
\(◎o◎)/
باورم نمیشه هنوز بعد از ⁴⁹ پارت هنوز دارید میخونید
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
✯part:⁴⁹
جونگکوک: هیونا
هیونا: جانم؟
جونگکوک: قلبت چطوره؟
هیونا: خوبه نگران نباش چی شد یهو پرسیدی؟
جونگکوک: امروز دوباره قرص خوردی دیدم
هیونا یهو یاد قرص های توی سینک افتاد
هیونا: خب یه چیز عادیه
جونگکوک: چرا نصفشون توی سینک بود؟
هیونا: آخه ریختن زمین دیگه کثیف شده بودن قرصم هم داره تموم میشه فردا میرم پیش دکترم تا بگیرم
جونگکوک: فردا باهم بریم
هیونا: تو کلی کار داری
جونگکوک: برای تو وقت دارم
جونگکوک رفت سمت تخت و دراز کشید هیونا کنارش خوابید جونگکوک عین یه پسر کوچولو رفت توی بغل هیونا هیونا هم مثل یه مادر جونگکوک رو بغل کرده بود
جونگکوک: شب بخیر
هیونا: شب بخیر
فردا عصر جونگکوک و هیونا رفتن بیمارستان و بعد باهم به اتاق دکتر رفتن مرد مسن و تپلی نشسته بود
هیونا: سلام دکتر خوشحالم میبینمتون
دکتر: من از دیدنت خوشحال نیستم چون یعنی دوباره به مشکلی پیش اومده
هیونا لبخند زد و نسبت و جونگکوک کنارش
دکتر: مهمون هم با خودت آوردی نه ؟
هیونا: آره دوست پسرمه دکتر اومدم دوبار قرص بگیرم
دکتر: اون رو تموم کردی؟
هیونا: یکم ازش ریخت زمین ولی آره بقیه اش رو خوردم
دکتر: باز هم زود تموم کردی ببینم علائم چی داری؟
هیونا: نمیدونم
دکتر: ضعف شدید؟
هیونا: آره گاهی دارم مثلاً خونه تمیز میکنم یا آشپزی میکنم که یهو ضعف میزنم و حالم خیلی بده میشه
دکتر: سرگیجه شدید؟
هیونا: قبلاً سر گیجه داشتم ولی الان شدید تر شده
دکتر: تنگی نفس
هیونا: خیلی زیاد برام پیش میاد
دکتر: هیونا حالت خوب نیست
هیونا به جونگکوک نگاه کرد و بعد دوباره به دکتر
هیونا: نه نه خوبم دوباره اون قرص ها رو برام بنویسید اونا رو که میخورم خوب خوبم
دکتر: کاری از دستم بر نمیاد قرص رو برات مینویسم ولی نباید زیاد قرص بخوری یکم بیشتر استراحت کن نمیدونم باید چی بگم تو قراره تا آخر عمرت باهاش بجنگی پس قوی باش
هیونا: میدونم ممنون
وقتی رسیدن خونه هیونا روی مبل نشست و تکیه داد
جونگکوک: چرا بهم نگفتی؟
هیونا: چی میگفتم؟
جونگکوک: تو تمام این مدت درد داشتی و بهم نمی گفتی (اعصبانی)
هیونا: ...
جونگکوک خیلی اعصبانی بود
جونگکوک: چرا بهم هیچی نمیگی؟ (داد)
جونگکوک: این چه رابطه ایه؟ (اعصبی)
جونگکوک: قراره من به تو تکیه کنم و تو به من ولی نه احساس میکنم اصلا قرار نیست پیش من راحت و شاد باشی(داد)
جونگکوک: ازت متنفرم (داد)
هیونا بلند شد و رفت توی اتاق در رو بست جونگکوک خیلی عصبی بود نه بخواطر اینکه هیونا چیزی بهش نگفته بود به خاطر اینکه عشقش کنارش داشت در پر میشد
جونگکوک: نباید اونجوری حرف میزدم(آروم)
از دست خودش ناراحت بود داشت به این فکر میکرد چطوری از دل هیونا در بیاره
جونگکوک: « ازت متنفرم»؟ زیاد روی کردم (اروم)
جونگکوک دست هاش رو روی صورتش گذاشت و نمیدونست چه کار کنه که...
\(◎o◎)/
باورم نمیشه هنوز بعد از ⁴⁹ پارت هنوز دارید میخونید
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
- ۵.۰k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط