{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کن

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
دیدگاه ها (۴)

پس از مرگم، بدنم را طلاکاری یا نقره کاری نکنید یا در تابوت ی...

چه بگویم ؟ سخنی نیست به یادپشت این قلب یخیخنده تلخ مر...

دلم یک اتفاق ساده میخواهد یک رویای ناب یک حضور بی موقع دلی پ...

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و ...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش سوم__سوروسترمز می‌گیرم.صورتش را می‌گیرم و ...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑤چقدر زیباست کسی را دوست بداریم...

p9جنا هنوز میان وسایل قدیمی ماریا نشسته بود و به عکس‌های داخ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت پنجم: طوفانِ خشم و شبِ بی‌امان[دیدگا...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

پارت هشتم کوک. رفتم شرکت خودم که جیمین و تهیونگ هم آنجا بودن...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت سوم: اعترافِ بی‌محابا و اشغالِ غیرقا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط