شروع ✨
شروع ✨
ریندو سیگاری که گوشه لبش بود رو تو جاسیگاری انداخت کاملا بی توجه به حرفای سانزو به یوشیرو خیره شد. انگار روحیه که حرفا بهش برنمیخورن و فقط به یوشیرو نگاه کرد
به رو نمیآورد اما حرصش گرفته بود.
ویو فکر ریندو
این مرتیکه احمق و زن ساده کنارش... اههه حالم داره بهم میخوره این دوتا اصن بهم نمیان. زن کنارش حتی بدون آرایشم قشنگه
مثل دوقطب همنام آهنربان که بهم نمیچسبن
اگه بیرون از اینجا این دو تارو میدیدم حتی نیم ثانیه هم فک نمیکردم این دوتا زن و شوهر باشن
این مرد بی ارزش باید ماه به ماه پول پس انداز کنه تا آخرش بتونه با یه فاحشه چهل ساله بخوابه خود کاکو گفت. اصن لیاقت این دختر و این ازدواج رو نداشته
ویو نویسنده
گاهی اوقات به سر ریندو میزد که ازدواج کنه. دلش یه خانواده و یه زن خوب و چندتا بچه میخواست و این فکر ها و این حالت فقط وقتی میومد سراغش که تو مست ترین حالت ممکن بوده باشه مثل الان!
ریندو دوباره سیگار رو لبش گذاشت و عمیق از اون کام گرفت و دوباره به یوشیرو نگاه کرد که به سمت همون دختر برگشته و لختی خودخواه و مغرورانه می گفت :
یوشیرو : ( دیدی برنده شدم؟! )
شنیدن کلمه برنده از دهن یوشیرو بدتر از شنیدن کلمه باخت از دهن سانزو بود
این که یه آشغال در برابرش برنده شده بود برای ریندو حتی بدتر از باخت بود
خشمش شعله ور شد. چطور جرعت میکرد در مقابل مدیر بانتن خودش رو پیروز اعلام کنه؟!
اجازه نمیداد این آدم اینطوری " پیروز" پا از این میدون بیرون بزاره
یا اونو بازنده میکرد یا پاهاشو میشکست
کامیلی که کنارش نشسته بود مضطرب شر تکون داد و باشه ای گفت. همون حرکت کوتاه باعث شد چشم ریندو بیشتر بین زن زیبا و مرد بی عرضه بچرخه.
ویو ریندو
عجب مرتیکه زن حروم کنییهه... چه ماهی ام تو تورش افتاده. برای همچین دختری مردای پولداری سر و دست میشکونن اونقت این مرتیکه حتی یزره عشقم به این دختر نداره. خیلی واضح مشخصه. عمرا بزارم....
ویو نویسنده
یوشیرو بلند شد و صندوقچه رو گرفت و تو ساک خالی کرد.
ریندو صبر کرد. مثل شیری که به شکارش خیره شده بود منتظر موند. گذاشت آخرین دلال هم داخل کیف کهنه اش بچپونه و و مطمئن شه که این پول تو دست خودش میمونه.
یوشیرو از جاش بلند شد. قبل اینکه کامیل حتی بتونه پاهاشو با یوشیرو هماهنگ کنه همون موقعی که قصد رفتن کردن با اون صدای خشن و دورگه اش مرد و زنشو صدا زد.
_ ( بودی حالا؟! کجا میری میشستی یه دست دیگه هم میزدیم باهم! )
یوشیرو مگث کرد. هنوز از گیروزیش شاد و سرمست بود. به خیال خودش مدیر یه باند خلافکارو شکست داده خبر نداشت که پای شیطان رو به زندگیش باز کرده.
کامیل از جاش بلند شد. نگاهش نگران بین شوهرشو و ریندو رد و بدل شد. ترسیده بود. هایتانی بوی ترس رو از ده کیلومتری هم حس میکرد.
ریندو قیافه ادم های بیخیال رو به خودش گرفت.
انگشتاشو روی میز کشید. انگار چه خورشید به زمین بیفته چه از آسمون بره فرقی به حال اون مرد نمیکنه
_ ( تازه خوشم اومد از بازی کردنت. میموندی! )
یوشیرو مگث کرد کیفو روی یه شونش انداخت و با دست دیگش دست کامیل رو محکم نگه داشت.
ویو ریندو
تچچ. عوضی حروم زاده چقد خوشبخت بنظر میرسه
وایسا دارم برات. کاری میکنم که مرغابیای آسمون به حالت گریه کنن با بد آدمی درافتادی همچیزو ازت میگیرم بی همه چیز حتی چیزای نداشتت اول نوبت زنته
ویو نویسنده
ریندو دوباره ادامه داد
_( بیا یه دست دیگه بازی کنیم!)
یهو جدی شد تو چشمای بنفش جز اطمینان چیز دیگه ای دیده نمیشد. کارت های خودشو از روی میز جمع کرد و مشغول بر زدنشون شد
یوشیرو وایساد. میخواست دو دوتا چهارتا کنه. از پول سنگینی که روی شونه هاش بود احساس لذت میگرد
میدونست حتی اگه همین امشب بتونه کامیل رو تقدیم کاکوچو کنه بازم تا دوسال دیگه پولی براش نمونده بود. فک کرد اگه بتونه بازم این مرد رو ببره حسابی پولدار میشه.
با خودش گفت هزار دلار از پولاشو میزاره و یه دست دیگه هم میشینه. اونقوت حتی اوه میباخت هم هنوز چهارهزار دلار دیگه برای چنج کردن تو دستش بود
_( اون پنج هزار دلار برای من خرده پول هم نیست! گس از دست دادنشم چندان مهم نیست. اصلا نگهش دار برای خودت هوم؟! شرط های بزرگ باید روی چیزهای بزرگ بسته بشه!)
کامیل خواست چیزی بگه. مخالفت کنه. اعتراض کنه اما قبل این مه دهن باز کنه یوشیرو صحبت کرد
یوشیرو : ( مثلا چی؟!)
یوشیرو با لحنی گیج این رو گفت. گیج و پر از غرور. غرور بعد پیروزی. غرور تصاحبش کرده بود و نمیذاشت فکر کنه. ولی نمیدونست چه اشتباهی کرده
_ ( هم.... این خونه ای که الان توشی مال منه. من روی این خونه و ماشین آخرین سیستم مازراتیم که توی پارکینگ همین خونه پارکه شرط میبندم! چطوره خوبه؟! ) .
ریندو سیگاری که گوشه لبش بود رو تو جاسیگاری انداخت کاملا بی توجه به حرفای سانزو به یوشیرو خیره شد. انگار روحیه که حرفا بهش برنمیخورن و فقط به یوشیرو نگاه کرد
به رو نمیآورد اما حرصش گرفته بود.
ویو فکر ریندو
این مرتیکه احمق و زن ساده کنارش... اههه حالم داره بهم میخوره این دوتا اصن بهم نمیان. زن کنارش حتی بدون آرایشم قشنگه
مثل دوقطب همنام آهنربان که بهم نمیچسبن
اگه بیرون از اینجا این دو تارو میدیدم حتی نیم ثانیه هم فک نمیکردم این دوتا زن و شوهر باشن
این مرد بی ارزش باید ماه به ماه پول پس انداز کنه تا آخرش بتونه با یه فاحشه چهل ساله بخوابه خود کاکو گفت. اصن لیاقت این دختر و این ازدواج رو نداشته
ویو نویسنده
گاهی اوقات به سر ریندو میزد که ازدواج کنه. دلش یه خانواده و یه زن خوب و چندتا بچه میخواست و این فکر ها و این حالت فقط وقتی میومد سراغش که تو مست ترین حالت ممکن بوده باشه مثل الان!
ریندو دوباره سیگار رو لبش گذاشت و عمیق از اون کام گرفت و دوباره به یوشیرو نگاه کرد که به سمت همون دختر برگشته و لختی خودخواه و مغرورانه می گفت :
یوشیرو : ( دیدی برنده شدم؟! )
شنیدن کلمه برنده از دهن یوشیرو بدتر از شنیدن کلمه باخت از دهن سانزو بود
این که یه آشغال در برابرش برنده شده بود برای ریندو حتی بدتر از باخت بود
خشمش شعله ور شد. چطور جرعت میکرد در مقابل مدیر بانتن خودش رو پیروز اعلام کنه؟!
اجازه نمیداد این آدم اینطوری " پیروز" پا از این میدون بیرون بزاره
یا اونو بازنده میکرد یا پاهاشو میشکست
کامیلی که کنارش نشسته بود مضطرب شر تکون داد و باشه ای گفت. همون حرکت کوتاه باعث شد چشم ریندو بیشتر بین زن زیبا و مرد بی عرضه بچرخه.
ویو ریندو
عجب مرتیکه زن حروم کنییهه... چه ماهی ام تو تورش افتاده. برای همچین دختری مردای پولداری سر و دست میشکونن اونقت این مرتیکه حتی یزره عشقم به این دختر نداره. خیلی واضح مشخصه. عمرا بزارم....
ویو نویسنده
یوشیرو بلند شد و صندوقچه رو گرفت و تو ساک خالی کرد.
ریندو صبر کرد. مثل شیری که به شکارش خیره شده بود منتظر موند. گذاشت آخرین دلال هم داخل کیف کهنه اش بچپونه و و مطمئن شه که این پول تو دست خودش میمونه.
یوشیرو از جاش بلند شد. قبل اینکه کامیل حتی بتونه پاهاشو با یوشیرو هماهنگ کنه همون موقعی که قصد رفتن کردن با اون صدای خشن و دورگه اش مرد و زنشو صدا زد.
_ ( بودی حالا؟! کجا میری میشستی یه دست دیگه هم میزدیم باهم! )
یوشیرو مگث کرد. هنوز از گیروزیش شاد و سرمست بود. به خیال خودش مدیر یه باند خلافکارو شکست داده خبر نداشت که پای شیطان رو به زندگیش باز کرده.
کامیل از جاش بلند شد. نگاهش نگران بین شوهرشو و ریندو رد و بدل شد. ترسیده بود. هایتانی بوی ترس رو از ده کیلومتری هم حس میکرد.
ریندو قیافه ادم های بیخیال رو به خودش گرفت.
انگشتاشو روی میز کشید. انگار چه خورشید به زمین بیفته چه از آسمون بره فرقی به حال اون مرد نمیکنه
_ ( تازه خوشم اومد از بازی کردنت. میموندی! )
یوشیرو مگث کرد کیفو روی یه شونش انداخت و با دست دیگش دست کامیل رو محکم نگه داشت.
ویو ریندو
تچچ. عوضی حروم زاده چقد خوشبخت بنظر میرسه
وایسا دارم برات. کاری میکنم که مرغابیای آسمون به حالت گریه کنن با بد آدمی درافتادی همچیزو ازت میگیرم بی همه چیز حتی چیزای نداشتت اول نوبت زنته
ویو نویسنده
ریندو دوباره ادامه داد
_( بیا یه دست دیگه بازی کنیم!)
یهو جدی شد تو چشمای بنفش جز اطمینان چیز دیگه ای دیده نمیشد. کارت های خودشو از روی میز جمع کرد و مشغول بر زدنشون شد
یوشیرو وایساد. میخواست دو دوتا چهارتا کنه. از پول سنگینی که روی شونه هاش بود احساس لذت میگرد
میدونست حتی اگه همین امشب بتونه کامیل رو تقدیم کاکوچو کنه بازم تا دوسال دیگه پولی براش نمونده بود. فک کرد اگه بتونه بازم این مرد رو ببره حسابی پولدار میشه.
با خودش گفت هزار دلار از پولاشو میزاره و یه دست دیگه هم میشینه. اونقوت حتی اوه میباخت هم هنوز چهارهزار دلار دیگه برای چنج کردن تو دستش بود
_( اون پنج هزار دلار برای من خرده پول هم نیست! گس از دست دادنشم چندان مهم نیست. اصلا نگهش دار برای خودت هوم؟! شرط های بزرگ باید روی چیزهای بزرگ بسته بشه!)
کامیل خواست چیزی بگه. مخالفت کنه. اعتراض کنه اما قبل این مه دهن باز کنه یوشیرو صحبت کرد
یوشیرو : ( مثلا چی؟!)
یوشیرو با لحنی گیج این رو گفت. گیج و پر از غرور. غرور بعد پیروزی. غرور تصاحبش کرده بود و نمیذاشت فکر کنه. ولی نمیدونست چه اشتباهی کرده
_ ( هم.... این خونه ای که الان توشی مال منه. من روی این خونه و ماشین آخرین سیستم مازراتیم که توی پارکینگ همین خونه پارکه شرط میبندم! چطوره خوبه؟! ) .
- ۲۵۱
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط