{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمانی که به دنیا امدم کسی زمزمه ای در گوشم کرد.به او گفتم

زمانی که به دنیا امدم کسی زمزمه ای در گوشم کرد.به او گفتم:که تو کیستی???
گفت:غم....
اول فکر میکردم که غم هم مانند عروسکی است که من آن را بازیچه ی خود قرار میدهم...اما..زمانی خودم را یافتم که هم مانند عروسکی بازیچه ی غم قرار گرفته بودم.
دیدگاه ها (۹)

فوق العاده تر....اخه مگه داریم???!

...

هستی باش.......نیستی...هستن از تو بهتراش.....

ساعت هفت صبح تف..کار ماها دیگه از پنج گذشت..منو بشناس از سر ...

Part ⁴²The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفتم:و...

آمدم بنویسم کاش آدمیزاد قدرت داشت از همه عزیزانش دفاع و حمای...

آخر وقت بود دیگه نزدیکای برگشت به خونه ، قندم افتاده بود به ...

کپشن

#ارباب‌سنگدل #پارت_21کوک با صدایی سرد گفت : بیا اینجا همین...

I'm not jealouspart 42نفس های داغشو کنار گوشم احساس میکردم ی...

از پنجره به بیرون نگاه میکردم. جاده های پرپیچ و خم و رنگارنگ...

پارت ۴ویو بلااون حرکت چیزی نبود جز اینکه جونگ کوک دستشو برد ...

«دنیا خیلی بی‌رحمه بابا… آدم‌ها برای رفتن آماده می‌شن، اما م...

صدای مهیب p21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط