پارت49
پارت49
پاهامو باز کردم دلم راه رفتن می خواست پاشدم قدم میزدم تو اون انباری
گردبند گشیدم پاره شد اگه به الماسه دست بزنم جی پی اس به کار میوفته اره باید از امی و دنیکا و فیا خدا حافظی کنم
رمان از زبان امی*&*
همه تو خونه رایان جمع بودیم
رایان:دیروز متوجه شدم همه دروغ بود
من:واقعا که
دنیکا اومد تو
من:چی شد
دنیکا:خودش نمی خواد کسی پیداش کنه اقلا تاحالا جی پی اس راه انداخته بود
مایکل: به فیا خبر دادم داره میادباید منتظرش باشیم یه ساعت دیگه فرود میاد
این یک سال مثل یه عمر گذشت نگرانش بودم اتی خیلی حیوان بود
رایان:پسره چه جوری
دنیکا:سه بار تا حالا خواسته به انا تجاوز کنه که انا فرار کرده
رایان:انا نمیزاره چیزی بشه نه
مایکل:انا چیزی برای از دست دادن نداره
من: اره
دنیکا:امیکا ده بار تماس گرفته نگرانه
من:همه تخسیر تو رایان همه چیز
دانیال:بسه دیگه
دنیکا:همه تون شبیه همین
مامان نرگس:انا خیلی قوی فرار می کنه
دنیکا:هی مادر دلت خوشه انا فقدرنیازه به الماس اون گردبند دست بزنه بعد تمام میرم دنبالش
امیر:بسه دیگه چرا این جوری حرف میزینی
من: چرا اره چرا چرا باید اون روز میزدیم به ماشین تون تا انا با شما اشنا بشه چرا ها چرا چرا انا باید الان اینقدر شکسته بشه چرا اون انا قوی اونی که همه چیز براش بازی بود بابت اون پسره عوضی الان معلوم نیست زندش سالمه یانه می فهمی نه نمی فهمی
صدای ایفن اومد
مایکل :فیاست
در باز شد فیا با چهارتا بادیگار اومد تو
فیا:انا کجاست
من:نمی دونیم
برای اولین بار اشک می ریختم
تمام ماجرا گفتیم
فیا:چرا اخه شما دوتا چه گوی می خوردین اینجا ها انی خانم چرا فرستاده شما رو
سرهنگ و چندتا پلیس دیگه هم بودن
فیا:مایکل بدرداین کارم نمی خوری
دنیکا:تماس از اناست
فیا جواب داد
فیا:انا ابجی کجای
انا صداش ضعیف بود
انا:بهتون تماس گرفتم تا خداحافظی کنم باهاتون زشت بود بدون خدافظی برم
صداش هر لحظه اروم تر میشد
فیا:دیونه شدی تو هنوز منو نشناختی ها پیدات می کنم زنده می مونی
انا:زنده بودن برام مهم نیست
رایان:سارا تو رو خدا بگو کجای دیونه ام نکن دیگه
تماس قطع شد
مایکل:پیدا کردم به انبار بیرون شهر
همه سوار ماشین شدیم فیا چند نفر فرستاد سریع اون پلیسا هم با نیرو هاشون میومدن
رسیدیم به اونجا اسلحه امو برداشتیم
فیا:میریم رفیقمونو نجات میدیم
از دوباره فیا اومده بود تو جمع مون اما انا نبود کسی که دلیل خنده هام بود وقتی خودکشی می خواستم بکنم باهاش اشنا شدم اون نجاتم داد
رمان از زبان رایان:*&*
جلو ورودی یودیم اتی سارا گرفته بود به دستش اسلحه رو سرش سارا بی جون بود معلومه خیلی زدنش صورتش زخمیه
من:ولش کن اتی اونو
اتی: من چیزی ندارم از دست دادن بس کشتنش کاری نداره
یه تیر زد تو پای سارا
داد زدم
پاهامو باز کردم دلم راه رفتن می خواست پاشدم قدم میزدم تو اون انباری
گردبند گشیدم پاره شد اگه به الماسه دست بزنم جی پی اس به کار میوفته اره باید از امی و دنیکا و فیا خدا حافظی کنم
رمان از زبان امی*&*
همه تو خونه رایان جمع بودیم
رایان:دیروز متوجه شدم همه دروغ بود
من:واقعا که
دنیکا اومد تو
من:چی شد
دنیکا:خودش نمی خواد کسی پیداش کنه اقلا تاحالا جی پی اس راه انداخته بود
مایکل: به فیا خبر دادم داره میادباید منتظرش باشیم یه ساعت دیگه فرود میاد
این یک سال مثل یه عمر گذشت نگرانش بودم اتی خیلی حیوان بود
رایان:پسره چه جوری
دنیکا:سه بار تا حالا خواسته به انا تجاوز کنه که انا فرار کرده
رایان:انا نمیزاره چیزی بشه نه
مایکل:انا چیزی برای از دست دادن نداره
من: اره
دنیکا:امیکا ده بار تماس گرفته نگرانه
من:همه تخسیر تو رایان همه چیز
دانیال:بسه دیگه
دنیکا:همه تون شبیه همین
مامان نرگس:انا خیلی قوی فرار می کنه
دنیکا:هی مادر دلت خوشه انا فقدرنیازه به الماس اون گردبند دست بزنه بعد تمام میرم دنبالش
امیر:بسه دیگه چرا این جوری حرف میزینی
من: چرا اره چرا چرا باید اون روز میزدیم به ماشین تون تا انا با شما اشنا بشه چرا ها چرا چرا انا باید الان اینقدر شکسته بشه چرا اون انا قوی اونی که همه چیز براش بازی بود بابت اون پسره عوضی الان معلوم نیست زندش سالمه یانه می فهمی نه نمی فهمی
صدای ایفن اومد
مایکل :فیاست
در باز شد فیا با چهارتا بادیگار اومد تو
فیا:انا کجاست
من:نمی دونیم
برای اولین بار اشک می ریختم
تمام ماجرا گفتیم
فیا:چرا اخه شما دوتا چه گوی می خوردین اینجا ها انی خانم چرا فرستاده شما رو
سرهنگ و چندتا پلیس دیگه هم بودن
فیا:مایکل بدرداین کارم نمی خوری
دنیکا:تماس از اناست
فیا جواب داد
فیا:انا ابجی کجای
انا صداش ضعیف بود
انا:بهتون تماس گرفتم تا خداحافظی کنم باهاتون زشت بود بدون خدافظی برم
صداش هر لحظه اروم تر میشد
فیا:دیونه شدی تو هنوز منو نشناختی ها پیدات می کنم زنده می مونی
انا:زنده بودن برام مهم نیست
رایان:سارا تو رو خدا بگو کجای دیونه ام نکن دیگه
تماس قطع شد
مایکل:پیدا کردم به انبار بیرون شهر
همه سوار ماشین شدیم فیا چند نفر فرستاد سریع اون پلیسا هم با نیرو هاشون میومدن
رسیدیم به اونجا اسلحه امو برداشتیم
فیا:میریم رفیقمونو نجات میدیم
از دوباره فیا اومده بود تو جمع مون اما انا نبود کسی که دلیل خنده هام بود وقتی خودکشی می خواستم بکنم باهاش اشنا شدم اون نجاتم داد
رمان از زبان رایان:*&*
جلو ورودی یودیم اتی سارا گرفته بود به دستش اسلحه رو سرش سارا بی جون بود معلومه خیلی زدنش صورتش زخمیه
من:ولش کن اتی اونو
اتی: من چیزی ندارم از دست دادن بس کشتنش کاری نداره
یه تیر زد تو پای سارا
داد زدم
- ۴.۶k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط