{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رنگین کمان خاکستری

رنگین کمان خاکستری
پارت ۲۶

روی صندلی کنار در اتاق هیورا نشسته بودم. نگاهم به کف زمین بود اما ذهنم پر از فکر.

اگه اون حروم‌زاده‌ها رو گیر بیارم، چطور نابودشون کنم؟ چجوری خوردشون کنم که حتی خدا هم از نگاه کردنشون بترسه؟

صدای قدم‌هاش آشنا بود.

+هی قول بیابونی! بازم اینجایی؟


بدون نگاه کردن گفتم:

— منتظرم هیورا بیدار شه. حرف دارم باهاش.

+هه... تو چی ازش می‌خوای؟ کی شی‌؟چرا این‌قدر سمج شدی؟


— تو فکر کن یه دوست ساده‌م.

اومد کنارم نشست. صندلی کمی تق‌تق کرد.

+اوه... عجب دوست ساده‌ای!


بدون اینکه نگاهش کنم، پرسیدم:

— چرا پدر و مادرش نمیان ببیننش؟

+واقعاً دوستشی؟ چون یه دوست این‌جور چیزارو می‌دونه.


نگاهش کردم. لحنم یخ‌زده بود:

— بهم بگو. اگه فقط می‌خوای وقت تلف کنی و حاشیه ببافی، پامیشم می‌رم از خودش می‌پرسم. و باور کن اصلاً منت تورم نمی‌کشم.

نگاهش از چشم‌هام برید و به زمین دوخت.

باباش وقتی بچه بود، هیورا و مادرشو ول کرد. مادرش هم سه سال پیش، وقتی هیورا فقط پونزده سالش بود، مرد.


لحظه‌ای حس کردم همه‌چی دور سرم می‌چرخه. یه سوت آروم توی گوشم پیچید.
پونزده سالش... فقط پونزده سال؟
نمیدونم چرا اینقدر عصبی شدم وواحساس کردم صورتم سرخ شده
دستام مشت شد. لعنت به خودم... چرا زودتر پیداش نکرده بودم؟ چرا گذاشته بودم این‌همه درد بکشه؟
اما هیچی نگفتم. چون ضعیف بودن، توی من تعریف نشده بود.

برگشتم سمتش:

— چه‌جوری این بلا رو سرش آوردن؟

کف دستشو روی پاش مالید و به صندلی تکیه زد. صدای نفسش یکم لرز داشت:

اون روز، جشن فارغ‌التحصیلی‌مون بود. باهم توی سالن بودیم، ولی من یه کاری برام پیش اومد و مجبور شدم برم. وقتی برگشتم، نبود. دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم... بعد با گریه اومد بغلم.
اون گروه لعنتی —
جین‌سو، مین‌هو، یون‌جون... از وقتی هیورا اومده بود مدرسه‌مون، روز خوش نداشت.
به خاطر کوررنگیش، به خاطر اینکه کار می‌کرد... بهش حمله می‌کردن.
اون روز یون‌جون می‌خواست بهش تجا*وز کنن

ولی هیورا با یه گلدون کوبید تو سرش. این شد که از دستش کفری شدن

بعد جشن، مجبورش کردن با چشمای بسته از جاده رد شه. همون شب این بلا سرش اومد.


ساکت شدم. همه‌ی حرفاش مثل خنجر توی تنم فرو رفت.

+اون دختر لعنتی، هر روز یه زخم جدید به جونش اضافه شده بود...
و من...
من اگه اون شب باهاش بودم این اتفاق براش نمی‌افتاد....
دیدگاه ها (۲)

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت شــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی پلک هم نمی‌زد.مرد ...

ادامه پارت ۱۶

P58ماشین آروم بین خیابون‌های خیس سئول حرکت می‌کرد،نور چراغ م...

P¹چهار دختر همیشه با هم بودن...سوآه، یورا، هاری و چه‌یون.هار...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

چند پارتی پارت ۱ | چرا از من متنفری؟ 🖤از وقتی تهیونگ وارد کل...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

پارت یک یون: قربان اون جنگلی که میگین اصلا امنیت داره نامجون...

سناریو تهیونگ

سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریبه ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط