{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این داستان کوتاه و حتما بخونین ویسگونیا! =)))

این داستان کوتاه و حتما بخونین ویسگونیا! =)))

يه روز يه پيرمردي کنار خيابون ايستاده بود
يه کاغذي به سينه اش بود که روش نوشته بود من نابينا هستم
کلاهي هم جلوش بود که 3سکه داخلش بود
روزنامه نگاري اون رو ديد و کاغذ روي سينه اش را برداشت
روي کاغذ ديگري چيزي نوشت و به گردن پيرمرد انداخت
فرداي اون روز کلاه پيرمرد جاي سکه انداختن نداشت و از سکه پر شده بود
(روي کاغذ نوشته بود: امروز يک روز زيباي بهار است. ولي من آن را نمي بينم)
دیدگاه ها (۲۰)

نشد من به یکی بگم دیشب دو ساعت خوابیدم نگه بابا تو که خوبی م...

ﭼﺎﭘﻠﯿﻦ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﻧﻮﺷﺖ :ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻗﻠﺐ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﯼ ﺑﺪﻧﺖ ﺭﺍ...

روزتوت پر از خنده های از ته دل! ^_^

تو آزمایشگاه استاد واسه دانشجو ها یه آزمایش انجام داد؛ یه قط...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5حرف یوری یادش اومد.«اگه خوابهاتو بنویسی...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

🍰 پارت اول | اولین لبخندصدای زنگ کوچکی که بالای در قنادی نصب...

شمع های سوزان کاپل: کای ، جنیسبک؟ تک پارتی ( Rose ) با لبخند...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۱✦ات ویوتمام مسیر برگشت از کمپانی فقط به حرف‌های ریچار...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۲✦ات ویوهمین که اسم پارک رو شنیدم، قلبم تندتر زد.کلاه ...

پارت ۵۱ آریانا هنوز گوشی را در دستش گرفته بود.جونگ‌کوک با نگ...

چند پارتی نامجون

part : 10÷ روز بخیر بانوی من ... بفرمایید داخلدر کالسکه رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط