طناب دار رو انداختن دور گردنش،داشت میخندید،بهش گفتند چرا
طناب دار رو انداختن دور گردنش،داشت میخندید،بهش گفتند چرا میخندی
گفت:از اینجا چشمم افتاد به مادرم-داره گریه میکنه،یاد بچگی هام افتادم...
یاد حرف مامانم-بهم میگفت:هر وقت تو میخندی غم و غصه هامو فراموش میکنم،الانم دارم میخندم تا مامانم بخنده،ولی اون هنوز داره گریه میکنه...
گفت:از اینجا چشمم افتاد به مادرم-داره گریه میکنه،یاد بچگی هام افتادم...
یاد حرف مامانم-بهم میگفت:هر وقت تو میخندی غم و غصه هامو فراموش میکنم،الانم دارم میخندم تا مامانم بخنده،ولی اون هنوز داره گریه میکنه...
- ۳.۵k
- ۰۴ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط