{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part⁴

Part⁴

علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£

لبخند رضایت روی لبام نشست. کتاب و بستم و داخل برگشتم و بعد از عوض کردن لباس هام صدای خانم یوبونگسه از اسپیکر های نصب شده روی هر دیوار تنین انداز سکوت خالص پرورشگاه شد و موج راز آلودی بوجود اورد که این نشون میداد خانم هجو به پرورشگاه اومدن. از پله ها پایین رفتم تا قبل از اینکه اینجا رو ترک کنم آخرین تلاشم برای موندن و فرستادن لونا به خونه ی کیم هارو بکنم

: بیا تو

+ سلام صبحتون بخیر خانم هجو

: خدا بخیر کنه سر صبحی چه دست گلی به آب دادی باز دختر

+ نترسید.. همه چی آروم و تحت کنترله چیزی که می‌خوام بگم فقط درمورد خودمه

کیفش و روی میز گذاشت و نشست روی صندلیش

: چیشده

لب گزیدم و گفتم

+ خانم هجو من نمی‌خوام دختر اون خانواده بشم.. خواهش میکنم لونارو به جای من بفرستید

خانم هجو شقیقه اشون رو با کلافگی مالیدن

: آخه برای چی دختر مگه عقلت و از دست دادی

+ لونا به این بیشتر از من نیاز داره لطفا یه بار هم شما باهاشون صحبت کنید من الان فقط دست به دامن شمام

: اگه با حرف از تصمیمشون برمیگشتن دیروز به حرفات گوش میکردن.. اونا حتی درخواست سریع رسیدگی به پرونده رو دادن

+ رسیدگی سریع؟

: بله اونا تو انتخاب تو خیلی جدی و مصمم ان

+ پس لونا چی میشه این منصفانه نیست اونا بهش امید الکی دادن

: کی باهاش منصفانه رفتار شده که این بار دومش باشه.. انقدر نادون نباش دختر یه بارم که شده به فکر خودت باش و شکر گزار باش

+ ولی

: ولی نداره دیگه برو بیرون یونا.. سر صبحی عصاب آدم و خورد میکنین به مک مکی هم بگو یه قهوه برام بیاره

در و برای خروج باز کرده بودم که خانم هجو گفتن

: وسایلت و جمع کن...قراره قبل از صبحانه دنبالت بیان

با حرص از اتاق بیرون اومدم و در محکم پشت سرم بستم. حتی اجازه ندادن با دوستام خداحافظی کنم.

بعد سفارش قهوه خانم، به اتاق برگشتم. هیچ کس تو روم نگاه نمی‌کرد حتی سوجین
به نظر دوست ها و خوانواده ام و از دست دادم و تنها تر شدم!

چمدون و از زیر تخت بیرون کشیدم و شروع به جمع کردن وسایل هام کردم

چیز زیادی برای برداشتن نداشتم اما هرچیزی که احتمال دادم ممکنه لازمم باشه با چند دست لباس و خرده ای خرت و پرت، برداشتم
امیلی اومد و با صدای خشکی گفت

: خانم هجو ازم خواست بهت بگم بری پایین... خانوادت اومدن دنبالت

برگشتم و صداش کردم اما اون بدون نگاه کردن بهم رفت نفسم و با تندی بیرون دادم و نگاهم و به سوجین دادم

+ حداقل تو نه سوجین

...........
دیدگاه ها (۰)

Part⁴علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/...

Part⁴علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/...

Part⁴علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/...

Part³علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/...

اظهارات بانوی رشتی...

داستان عاشقانه جدید

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_87بعد از تموم کردن حرفش..دست...

(کشتار مافیا) «پارت 3»سوجین: بزن بریم بازی رو شروع کنیم (درح...

قسمت بیست و پنجم:صدای بسته شدن در آمد.کای چند ثانیه صبر کرد....

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط