{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
من خدا را دیدم امروز
توی بارانی که بارید
روی گلبرگ گلی که
شادمانی کرد و خندید
من خدا را بو کشیدم
توی عطر پاک یک گل
من شنیدم نام او را
در صدای شاد بلبل
من خدا را می نویسم
توی قلبم شاد و خندان
او همیشه پیش ما هست
توی ابر و باد و باران...

دیدگاه ها (۳)

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

سناریو تهیونگ

life like hellp:11با تاکسی خودمو به اونجا رسوندم.ساختمون قدی...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶¹من چطور باید بعد از اتفاقاتِ دیشب،دوب...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 215♡⁠。⁠)صبحانه ...

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

پارت دوم: دردسرِ همیشگیسرم داشت از استرس منفجر می‌شد. دستم ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط