{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁶¹
من چطور باید بعد از اتفاقاتِ دیشب،دوباره روبه‌روش وایسم؟
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم.
یه خدمتکار مُسن با موهای جوگندمی درحال پاک کردن پنجره های سالن بود.
تا منو دید برای چند لحظه بهم خیره نگاه کرد،بعد آروم خم شد و تعظیم کرد.
چندین بار توی عمارت دیده بودمش..
اما تازه متوجه نگاه عجیبش شده بودم..
محوطه عمارت نورانی اما غرق سکوت بود.
فقط صدای مبهم تیک‌تاک ساعت میومد.
با هر قدمی که به سمت اتاقش برمی‌داشتم،سکوتِ عمارت سنگین‌تر از قبل روی شونه‌هام مینشست.
تا رو‌به‌روی در اتاقش وایسادم،ضربان قلبم تندتر شد.
لرزون نفس عمیقی کشیدم،دستمو به سمت در دراز کردم و چند ضربه کوچیک به در زدم.
بعد چند لحظه سکوت،صداش از اون طرف در اومد.
_بیا‌;تو
همون صدا..
همون صدای بم،کافی بود تا نفسم توی سینه حبس بشه.
دستگیره‌ی سرد درو گرفتم و آروم پایین کشیدم.
تا در باز شد،دوباره همون بو مثل یه سیلی به صورتم خورد.
با همون پلیور یقه‌اسکی سیاه‌رنگ به میزش تکیه داده بود و از پنجره به آسمون نگاه میکرد.
نور ماه صورتش رو لمس کرده بود..
درو بستم و چند قدم جلو رفتم.
حتی سرش رو برنگردوند نگاهم کنه.
فقط یه‌کلمه گفت:بشین
روی کاناپه نشستم و دستامو توی هم قفل کردم.
نگاهمو به گلدون رُز روی میز دوختم‌.
آروم،با لحنی سرد گفتم:کارم داشتی؟
یهو سنگینی نگاهشو احساس کردم.
سکوت کرد..
سکوتی که توش پر از حرف بود.
صدای باز شدن کشوی میز اومد.
و بعد،صدای قدم‌هاش که به من نزدیک می‌شد.
روبه‌روم وایساد و دستشو به سمتم دراز کرد.
_دستتو بده
سرمو اوردم بالا،توی چشم‌های تاریکش خیره شدم و سوالی نگاهش کردم.
چیزی نگفت،خم شد و خودش دستمو گرفت.
دستش گرم بود..
گرمایی که یجورایی..ترسناک بود.
نورِ ضعیفِ اتاق روی چیزی که توی دست داشت درخشید؛یه حلقه.
حلقه‌ای ساده اما با شکوه..
حلقه رو به انگشتم لغزوند و گفت:این لازمه..از این به بعد..دیگه تمام و کمال،مال منی..
نمی‌دونستم باید چی بگم،چیکار کنم و چه واکنشی نشون بدم.
فقط می‌تونستم به حلقه‌ی براقِ توی انگشتم خیره بشم.
الماس درخشانی که روش نشسته بود،داشت خودنمایی می‌کرد.
سنگینیِ فلز روی پوستم،سنگین‌تر از تمامِ حرف‌هایی بود که می‌خواستم بزنم.
سکوت کردم.
سکوتی که نه از سرِ آرامش،بلکه از سرِ گیجی و آشفتگی بود..
با بغضی که حتی نمی‌دونم کی مهمون گلوم شده بود،گفتم:چرا انقدر دوست داری مالک من باشی؟
دستم هنوز توی دست های گرمش بود.
برای اولین بار..چیزی توی نگاهش احساس نمی‌کردم‌.
حتی اون خشم همیشگی روهم دیگه نمی‌دیدم.
فقط نگاهم میکرد..
انگار جواب سوالم رو نمیدونست.
دستش دور دستم سفت شد.
آروم خم شد.
انقدر نزدیک بود که می‌تونستم گرمای نفسش رو روی گونه‌م احساس کنم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
دیدگاه ها (۲۶)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁰دوهیون با هیجان،شروع کرد به جمع کردنِ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁵⁹_امروز با همیشه فرق داری..یا شاید فقط...

in your eyes

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط