تله پارت آخر
تله پارت آخر
چهار ماه بعد:
آت:
چند وقتی میشد که تیهونگ مرده (دور از جون پسرم)
منم تازه تونسته بودم به خودم بیام و امروز باید کار هارو تکمیل میکردم.
بعد از انجام کارا رفتم به یه گلفروشی و چندتا گل رز مشکی گرفتم .
رفتم سمت یه سنگ قبر که اسم کیم تهیونگ روش حک شده بود و گل رو گذاشتم روش
+بخاطر رنگ چشمات
ات خبری از نگاه های سنگین اون چشم های مشکی نداشت.
چند متر دور تر پسری سیاه پوش درحال تماشای اتی بود که داشت با قبری خالی حرف میزد.
- پایان بازی رو من اعلام میکنم ، و این پایان ما نیست.
کلاهش رو پایین کشید و از ات دور شد
فلش بک:
شوگا:
آت رو بزور از اتاق بردن بیرون و جونکوک هم باهاش رفت
با لرزش بدنم رفتم داخل اتاقو به تهیونگ نگاه کردم که دکتر گفت
$باید برید بیرون
@ خفه شو
همینطوری داشتم نگاش میکردم که یهو صدای بوق مانیتور به حالت عادی برگشت و دکتر اومد نزدیک تهیونگ و معیانش کرد
$عجیبه،اولین بیماریه که بعد از حملات کما زنده میمونه
@چی زندس
$اره
-هیو...هیونگ
نگامو دادن به تهیونگ
@تهیونگ حالت خوبه
-ات... حالش خوبه
@اون خوبه
-میخ...میخوام ببینمش
@نمیتونی.
-چرا
@فک میکنه مردی
-خب
@نباید بفهمه زنده ای ؟
-شوگا درست حسا...حسابی بگو
@یون سهون باید باور کنه که مردی وگرنه یا به تو یا به آت آسیب میزنم
-چه ربطی (سرفه) آت داره
@فقط آت نه، همه باید اینو باور کننن حتی پدر و داداشت ، باید عادی باشن ، یون سوهون همهجا آدم داره ، حداقل باید تا موقعی که کارش رو تموم میکنیم همه مردن تو رو باور کنن
-باشه
پایان فلش بک
آت:
از اونجا دور شدم و رفتم سمت خونه ی خرابه ای که تو ساحل بود ، وقتی رسیدم رفتم به دیوار تکیه دادم به گل و گیاه هایی که جلوم بود خیره شدم که بوی آشنایی به مشام خورد
به دور و برم نگاه مردم که یه مرد سیاه پوش رو دیدم
دستمو بردم سمت اسلحم
+ تو کی
- خوشحال که میبینمت دوباره ، همکار
اینو گفت و کلاهشو درآورد
+ ته...تهیونگ
اومد نزدیکمون دستشو دور کمرم حلقه کرد
+ تو چطور...
با کوبندن لبش به لبام حرفام قطع شد
-بیا بریم
+کجا
-بوسان
+چی
-بیا ، همچیو بهت توضیح میدم
و بعد دستمو گرفت و با خودش کشوند و از اون جا اومدیم بیرون
(End)
چهار ماه بعد:
آت:
چند وقتی میشد که تیهونگ مرده (دور از جون پسرم)
منم تازه تونسته بودم به خودم بیام و امروز باید کار هارو تکمیل میکردم.
بعد از انجام کارا رفتم به یه گلفروشی و چندتا گل رز مشکی گرفتم .
رفتم سمت یه سنگ قبر که اسم کیم تهیونگ روش حک شده بود و گل رو گذاشتم روش
+بخاطر رنگ چشمات
ات خبری از نگاه های سنگین اون چشم های مشکی نداشت.
چند متر دور تر پسری سیاه پوش درحال تماشای اتی بود که داشت با قبری خالی حرف میزد.
- پایان بازی رو من اعلام میکنم ، و این پایان ما نیست.
کلاهش رو پایین کشید و از ات دور شد
فلش بک:
شوگا:
آت رو بزور از اتاق بردن بیرون و جونکوک هم باهاش رفت
با لرزش بدنم رفتم داخل اتاقو به تهیونگ نگاه کردم که دکتر گفت
$باید برید بیرون
@ خفه شو
همینطوری داشتم نگاش میکردم که یهو صدای بوق مانیتور به حالت عادی برگشت و دکتر اومد نزدیک تهیونگ و معیانش کرد
$عجیبه،اولین بیماریه که بعد از حملات کما زنده میمونه
@چی زندس
$اره
-هیو...هیونگ
نگامو دادن به تهیونگ
@تهیونگ حالت خوبه
-ات... حالش خوبه
@اون خوبه
-میخ...میخوام ببینمش
@نمیتونی.
-چرا
@فک میکنه مردی
-خب
@نباید بفهمه زنده ای ؟
-شوگا درست حسا...حسابی بگو
@یون سهون باید باور کنه که مردی وگرنه یا به تو یا به آت آسیب میزنم
-چه ربطی (سرفه) آت داره
@فقط آت نه، همه باید اینو باور کننن حتی پدر و داداشت ، باید عادی باشن ، یون سوهون همهجا آدم داره ، حداقل باید تا موقعی که کارش رو تموم میکنیم همه مردن تو رو باور کنن
-باشه
پایان فلش بک
آت:
از اونجا دور شدم و رفتم سمت خونه ی خرابه ای که تو ساحل بود ، وقتی رسیدم رفتم به دیوار تکیه دادم به گل و گیاه هایی که جلوم بود خیره شدم که بوی آشنایی به مشام خورد
به دور و برم نگاه مردم که یه مرد سیاه پوش رو دیدم
دستمو بردم سمت اسلحم
+ تو کی
- خوشحال که میبینمت دوباره ، همکار
اینو گفت و کلاهشو درآورد
+ ته...تهیونگ
اومد نزدیکمون دستشو دور کمرم حلقه کرد
+ تو چطور...
با کوبندن لبش به لبام حرفام قطع شد
-بیا بریم
+کجا
-بوسان
+چی
-بیا ، همچیو بهت توضیح میدم
و بعد دستمو گرفت و با خودش کشوند و از اون جا اومدیم بیرون
(End)
۸.۸k
۱۴ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.