{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،

نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟

گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!

نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟

گفت:سپرده‌ام،

اما او خدای«گرگها»هم هست !
دیدگاه ها (۷)

خود كشى، در هر كس، منحصر به خودشه...!يكى ،ديگه شيك نميپوشه.....

ما امروزه خانه های بزرگتر ، اما خانواده های کوچکتر داریم .مد...

ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﺩ، ﮐﻪ ﺿﺒﻂ ﮐﻨﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺮﺩﯾﺪﻫ...

دختر خالم 6 سالشه 1 کیلو تخمه گذاشته جلوش داره میخورهمیگم بذ...

بنا بر دلایلی دلم خواست اوسی از شیطان کش هم داشته باشم🤧🩵(تای...

007-پنهان در مه - پارت ۹۱

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكردنانوا به ا...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط