خون بس!
خونبس!
پارت هفدهم:
شرمنده بابت تاخیر....ولی راضی بودم از دلبریاتون...بسیار خب....شروع میکنیم!
تهیونگ...بیدار بود...فقط خودشو زده بود به خواب...چند دقیقه صبر کرد تا دختر خوابش ببره... با منظم شدن نفساش حدس به خواب بودنش زد...چرخی زد و برگشت سمتش...خیره شد به صورت بی نقص و زیباش...حاضر بود ساعتا زمان متوقف بشه تا اون بتونه فقط به اون چهره ی زیبا خیره بشه...وقتی خیره به اون چهره بود احساس گرما کرد...از روی میز کنترل کولر رو برداشت و درجش رو زیاد کرد...خواست دراز بکشه که دید باد مستقیم روی ا.ت عه که باعث شده لباسش بره بالا...احساس نگرانی درونش موج زد با خودش گفت"نکنه وقتی بیدار شد پلهوش درد بگیره"...چند ثانیه صبر کرد...لباسش رو با احتیاط کامل کشید پایین...ولی خب دستش خورد به بدن ا.ت که باعث شد از خواب بپره"
ا.ت: داشتی....داشتی چیکار میکردی
تهیونگ: اروم باش....من فقط.."
ا.ت یکم تن صداشو برد بالا و گفت"داشتی به من دست میزدی"
تهیونگ: فقط...لباست رفته بود بالا...نمیخواستم سرما بخوری
ا.ت: باور کنم؟..
تهیونگ: باور کن به جون خودم قسم میخورم قصدم چیز دیگه ای نبود
ا.ت: خیل خب...خیل خب"
تهیونگ خوابش پرید...بلند شد و موهاشو صاف و صوف کرد و رفت توی پذیرایی...چند دقیقه گذشت و ا.ت هم پشت سرش رفت ولی ندیدش...یکم دقت کرد و دید توی بالکنه...رفت پیشش
پارت هفدهم:
شرمنده بابت تاخیر....ولی راضی بودم از دلبریاتون...بسیار خب....شروع میکنیم!
تهیونگ...بیدار بود...فقط خودشو زده بود به خواب...چند دقیقه صبر کرد تا دختر خوابش ببره... با منظم شدن نفساش حدس به خواب بودنش زد...چرخی زد و برگشت سمتش...خیره شد به صورت بی نقص و زیباش...حاضر بود ساعتا زمان متوقف بشه تا اون بتونه فقط به اون چهره ی زیبا خیره بشه...وقتی خیره به اون چهره بود احساس گرما کرد...از روی میز کنترل کولر رو برداشت و درجش رو زیاد کرد...خواست دراز بکشه که دید باد مستقیم روی ا.ت عه که باعث شده لباسش بره بالا...احساس نگرانی درونش موج زد با خودش گفت"نکنه وقتی بیدار شد پلهوش درد بگیره"...چند ثانیه صبر کرد...لباسش رو با احتیاط کامل کشید پایین...ولی خب دستش خورد به بدن ا.ت که باعث شد از خواب بپره"
ا.ت: داشتی....داشتی چیکار میکردی
تهیونگ: اروم باش....من فقط.."
ا.ت یکم تن صداشو برد بالا و گفت"داشتی به من دست میزدی"
تهیونگ: فقط...لباست رفته بود بالا...نمیخواستم سرما بخوری
ا.ت: باور کنم؟..
تهیونگ: باور کن به جون خودم قسم میخورم قصدم چیز دیگه ای نبود
ا.ت: خیل خب...خیل خب"
تهیونگ خوابش پرید...بلند شد و موهاشو صاف و صوف کرد و رفت توی پذیرایی...چند دقیقه گذشت و ا.ت هم پشت سرش رفت ولی ندیدش...یکم دقت کرد و دید توی بالکنه...رفت پیشش
۷۷.۴k
۰۸ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶۳۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.