{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

موری در بیمارستان روانی کار می کرد و روزانه با بیماران زی

موری در بیمارستان روانی کار می کرد و روزانه با بیماران زیادی رو به رو می شد.
یکی از این بیماران زن میانسالی بود که هر روز از اتاقش بیرون می آمد و دمرو روی کاشی های راهرو دراز می کشید، ساعت ها همان جا می ماند و دکترها و پرستارها از کنارش رد می شدند.
موری با شگفتی و ترس تماشایش می کرد و یادداشت بر می داشت . 
بیمار هر روز همین کار را می کرد. نه با کسی حرف می زد و نه کسی به او کاری داشت.موری خیلی ناراحت بود. شروع کرد به دراز کشیدن کنارش، حتی کنارش دراز می کشید و سعی می کرد از آن حال درش بیاورد.
بالاخره واردارش کرد که بنشیند و حتی به اتاقش برگردد. چیزی که آن زن می خواست چیزی بود که اکثر مردم می خواهند، می خواست یک نفر متوجه وجودش بشود 🌷
دیدگاه ها (۱)

خودت را به دست حوادث و جریان ها نسپارچون خدا تو را آفریده اس...

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی ...

این ماییم که دیگران رو مغرور میکنیم چون ارزشی رو بهشون میدیم...

آدما میرن دنبالِ لیاقت‍‍شون پس بذارین حق انتخاب رو به خودشون...

dark life = 40

....پارت ۱۳.....

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشهیونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.فرما...

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

چند روز بعد، تهیونگ تصمیم گرفت روش جدیدی امتحان کند.این بار ...

dark life = 21

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐اولین نشانه خیلی کوچک بود.آ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁵افسر پرونده‌اش را روی میز گذاشت و ...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:14(زمان حال، عمارت مین،5:34am)عمارت غرق...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط