پارت اول — جایی میان ما
پارت اول — جایی میان ما
جونگکوک همیشه فکر میکرد عشق یعنی پیدا کردن کسی که تمام دنیا را برایت متوقف کند.
برای او، آن آدم تهیونگ بود.
سه سال بود که رابطهشان را از همه پنهان کرده بودند. سه سال پر از نگاههای یواشکی، پیامهای نصفهشب، دستهایی که زیر میز همدیگر را پیدا میکردند و لبخندهایی که فقط خودشان دلیلش را میفهمیدند.
تهیونگ اولین کسی بود که جونگکوک را وقتی حالش بد بود در آغوش میگرفت.
و جونگکوک اولین کسی بود که تهیونگ بعد از یک روز سخت به سراغش میرفت.
همهچیز خوب بود.
حداقل تا وقتی که «ات» وارد زندگیشان شد.
ات دختری آرام بود؛ نه آنقدر پرحرف که همه را خسته کند و نه آنقدر ساکت که کسی متوجه حضورش نشود.
اولین بار که جونگکوک او را دید، اتفاق خاصی نیفتاد.
فقط یک سلام ساده.
— «سلام، من ات هستم.»
جونگکوک لبخند زد.
— «جونگکوک.»
ات خندید.
— «میدونم.»
جونگکوک هم خندید.
اما تهیونگ که کمی دورتر ایستاده بود، همان لحظه متوجه چیزی شد.
آن لبخند جونگکوک را میشناخت.
خیلی خوب.
---
روزها گذشتند.
ات و جونگکوک بیشتر با هم وقت میگذراندند.
اول برای کار.
بعد برای صحبت.
بعد برای چیزهایی که هیچ ارتباطی با کار نداشتند.
جونگکوک کمکم متوجه شد که وقتی ات حرف میزند، دوست دارد بیشتر گوش کند.
ات به شوخیهای بیمزهاش میخندید.
وقتی ناراحت بود، بدون اینکه مجبورش کند حرف بزند، کنارش مینشست.
و عجیبتر از همه...
جونگکوک کنار او مجبور نبود نقش خاصی بازی کند.
یک شب، تهیونگ منتظر بود جونگکوک طبق معمول بعد از تمرین پیش او بیاید.
اما نیامد.
پیام داد:
«امشب با ات میرم بیرون. فردا میبینمت.»
تهیونگ مدت زیادی به صفحه گوشی خیره ماند.
بعد فقط نوشت:
«باشه.»
اما حالش اصلاً «باشه» نبود.
---
آن شب، جونگکوک و ات روی نیمکتی در پارک نشسته بودند.
ات آرام پرسید:
— «تو و تهیونگ خیلی به هم نزدیکین، نه؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— «آره.»
— «فکر میکردم بیشتر از اینه.»
جونگکوک نگاهش کرد.
ات لبخند محوی زد.
— «نگران نباش. نمیخوام بینتون قرار بگیرم.»
جونگکوک قلبش فرو ریخت.
چون برای اولین بار از خودش پرسید:
«پس چرا وقتی ات اینو میگه، ناراحت میشم؟»
---
چند هفته بعد، تهیونگ جوابش را پیدا کرد.
جونگکوک یک شب روبهرویش نشست و با صدایی که میلرزید گفت:
— «تهیونگ... من نمیدونم دقیقاً چی داره برام اتفاق میافته.»
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
— «ولی فکر کنم... عاشق ات شدم.»
سکوت.
سنگین و طولانی.
تهیونگ به زمین خیره شد.
تمام خاطرات سه سال گذشته از جلوی چشمش رد شدند.
اولین باری که دست جونگکوک را گرفته بود.
اولین باری که شنیده بود «دوستت دارم».
تمام شبهایی که کنار هم خوابیده بودند.
و حالا...
یک نفر دیگر.
تهیونگ بالاخره پرسید:
— «از کی؟»
جونگکوک اشکهایش را پاک کرد.
— «نمیدونم.»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
— «پس من چی؟»
جونگکوک چیزی برای گفتن نداشت.
تهیونگ بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
اما پشت در، برای اولین بار اجازه داد اشکهایش بریزند.
نه چون از جونگکوک متنفر بود.
بلکه چون هنوز دوستش داشت.
خیلی زیاد.
---
چند روز گذشت.
تهیونگ از جونگکوک فاصله گرفت.
اما یک روز، وقتی از دور آن دو را دید، متوجه چیزی شد که قبلاً حاضر نبود قبولش کند.
ات دست جونگکوک را گرفته بود.
جونگکوک میخندید.
آن خنده واقعی بود.
همان خندهای که تهیونگ همیشه دوستش داشت.
تهیونگ مدت زیادی به آنها نگاه کرد.
ات چیزی در گوش جونگکوک گفت و جونگکوک با خنده سرش را روی شانه او گذاشت.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
قلبش هنوز درد میکرد.
اما برای اولین بار...
دردش کمتر از قبل بود.
چون فهمید شاید عشق همیشه به معنی «داشتن» نیست.
گاهی یعنی آنقدر کسی را دوست داشته باشی که خوشبختیاش را حتی وقتی کنارت نیست، بخواهی.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— «خوشحال باش، کوکی.»
و بیصدا از آنجا دور شد.
اما چیزی که هیچکدامشان نمیدانستند این بود که این پایان ماجرا نبود.
چون هنوز یک راز بزرگ باقی مانده بود...
رازی که قرار بود رابطهی جونگکوک و ات را برای همیشه تغییر دهد.
جونگکوک همیشه فکر میکرد عشق یعنی پیدا کردن کسی که تمام دنیا را برایت متوقف کند.
برای او، آن آدم تهیونگ بود.
سه سال بود که رابطهشان را از همه پنهان کرده بودند. سه سال پر از نگاههای یواشکی، پیامهای نصفهشب، دستهایی که زیر میز همدیگر را پیدا میکردند و لبخندهایی که فقط خودشان دلیلش را میفهمیدند.
تهیونگ اولین کسی بود که جونگکوک را وقتی حالش بد بود در آغوش میگرفت.
و جونگکوک اولین کسی بود که تهیونگ بعد از یک روز سخت به سراغش میرفت.
همهچیز خوب بود.
حداقل تا وقتی که «ات» وارد زندگیشان شد.
ات دختری آرام بود؛ نه آنقدر پرحرف که همه را خسته کند و نه آنقدر ساکت که کسی متوجه حضورش نشود.
اولین بار که جونگکوک او را دید، اتفاق خاصی نیفتاد.
فقط یک سلام ساده.
— «سلام، من ات هستم.»
جونگکوک لبخند زد.
— «جونگکوک.»
ات خندید.
— «میدونم.»
جونگکوک هم خندید.
اما تهیونگ که کمی دورتر ایستاده بود، همان لحظه متوجه چیزی شد.
آن لبخند جونگکوک را میشناخت.
خیلی خوب.
---
روزها گذشتند.
ات و جونگکوک بیشتر با هم وقت میگذراندند.
اول برای کار.
بعد برای صحبت.
بعد برای چیزهایی که هیچ ارتباطی با کار نداشتند.
جونگکوک کمکم متوجه شد که وقتی ات حرف میزند، دوست دارد بیشتر گوش کند.
ات به شوخیهای بیمزهاش میخندید.
وقتی ناراحت بود، بدون اینکه مجبورش کند حرف بزند، کنارش مینشست.
و عجیبتر از همه...
جونگکوک کنار او مجبور نبود نقش خاصی بازی کند.
یک شب، تهیونگ منتظر بود جونگکوک طبق معمول بعد از تمرین پیش او بیاید.
اما نیامد.
پیام داد:
«امشب با ات میرم بیرون. فردا میبینمت.»
تهیونگ مدت زیادی به صفحه گوشی خیره ماند.
بعد فقط نوشت:
«باشه.»
اما حالش اصلاً «باشه» نبود.
---
آن شب، جونگکوک و ات روی نیمکتی در پارک نشسته بودند.
ات آرام پرسید:
— «تو و تهیونگ خیلی به هم نزدیکین، نه؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— «آره.»
— «فکر میکردم بیشتر از اینه.»
جونگکوک نگاهش کرد.
ات لبخند محوی زد.
— «نگران نباش. نمیخوام بینتون قرار بگیرم.»
جونگکوک قلبش فرو ریخت.
چون برای اولین بار از خودش پرسید:
«پس چرا وقتی ات اینو میگه، ناراحت میشم؟»
---
چند هفته بعد، تهیونگ جوابش را پیدا کرد.
جونگکوک یک شب روبهرویش نشست و با صدایی که میلرزید گفت:
— «تهیونگ... من نمیدونم دقیقاً چی داره برام اتفاق میافته.»
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
— «ولی فکر کنم... عاشق ات شدم.»
سکوت.
سنگین و طولانی.
تهیونگ به زمین خیره شد.
تمام خاطرات سه سال گذشته از جلوی چشمش رد شدند.
اولین باری که دست جونگکوک را گرفته بود.
اولین باری که شنیده بود «دوستت دارم».
تمام شبهایی که کنار هم خوابیده بودند.
و حالا...
یک نفر دیگر.
تهیونگ بالاخره پرسید:
— «از کی؟»
جونگکوک اشکهایش را پاک کرد.
— «نمیدونم.»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
— «پس من چی؟»
جونگکوک چیزی برای گفتن نداشت.
تهیونگ بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
اما پشت در، برای اولین بار اجازه داد اشکهایش بریزند.
نه چون از جونگکوک متنفر بود.
بلکه چون هنوز دوستش داشت.
خیلی زیاد.
---
چند روز گذشت.
تهیونگ از جونگکوک فاصله گرفت.
اما یک روز، وقتی از دور آن دو را دید، متوجه چیزی شد که قبلاً حاضر نبود قبولش کند.
ات دست جونگکوک را گرفته بود.
جونگکوک میخندید.
آن خنده واقعی بود.
همان خندهای که تهیونگ همیشه دوستش داشت.
تهیونگ مدت زیادی به آنها نگاه کرد.
ات چیزی در گوش جونگکوک گفت و جونگکوک با خنده سرش را روی شانه او گذاشت.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
قلبش هنوز درد میکرد.
اما برای اولین بار...
دردش کمتر از قبل بود.
چون فهمید شاید عشق همیشه به معنی «داشتن» نیست.
گاهی یعنی آنقدر کسی را دوست داشته باشی که خوشبختیاش را حتی وقتی کنارت نیست، بخواهی.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— «خوشحال باش، کوکی.»
و بیصدا از آنجا دور شد.
اما چیزی که هیچکدامشان نمیدانستند این بود که این پایان ماجرا نبود.
چون هنوز یک راز بزرگ باقی مانده بود...
رازی که قرار بود رابطهی جونگکوک و ات را برای همیشه تغییر دهد.
- ۲۲۸
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط