همه چیز از یه بطری بازی شروع شد... کمی بعد از نیمه شب...
همه چیز از یه بطری بازی شروع شد... کمی بعد از نیمه شب... روی یک میز شش نفره،همه مست و خراب... بطری چرخید، چرخید و چرخید... همه چشمها به چرخش بود... حرکتش کم شد... کم تر و کم تر... تا بالاخره ایستاد...سرش به طرف من بود و به هر حال من باید اطاعت میکردم... با چشم مسیر سر تا انتهای بطری رو طی کردم... آخرش رسید به اون... نگاهم کرد و خندید... بلند بلند می خندید... دلیل خنده هاش رو نمیفهمیدم... تا اینکه ساکت شد،و خیره به من... به لبانش چشم دوخته بودم، منتظر اینکه بگه... رو دستات راه برو، یا صورتت رو با سس بشور...لخت شو... یا یه چیزی مثل همینا... که یهو کوبید روی میز و ابروهاشو تو هم کرد... گفت: "حکم"... "عاشقم شو"... و من باید عمل میکردم... این قانون بازی بود...!!!
- ۳.۰k
- ۱۲ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط