{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★ʟᴀᴡʟᴇꜱsʟᴀᴡʏᴇʀ★

★ʟᴀᴡʟᴇꜱsʟᴀᴡʏᴇʀ★
Part:²⁵
کوک: توضیح میخوام(سرد عصبی)
ا.ت: خخ..خب(لکنت و بغض)
کوک: هی فقط بگو(عصبی)
جیمین: من میرم پیش بورا و یول
کوک: ا.تتتت(داد اروم) فقط بشین و توضیح بده
ا.ت: خ..خببب ببین من معذرت میخوام(گریه)
کوک: ا.تتتت ببین دارم خودمو کنترل میکنم گریه هم نکنن فقط توضیح بده چی شده (عصبیی وسرد)
ا.ت: خخب ببین 3 سال پیش (جریانو تعریف میکنه)
کوک: الان تو سه سال منو از پسرم محروم کردی میفهمی دیگه نه؟(عصبی)
ا.ت: جونگ‌کوک بخدا پشیمونم ببین من فکر میکردم میتونم بدون تو یول رو بزرگ کنم اما وقتی دیدمت عشقم نسبت بهت بیشتر شد نمیخواستم بهت بگم چون میدونستم از دستت میدم
کوک: به نظرت چون نگفتیو الان که حافظه ام برگشته خودم فهمیدم میام بهت میگم وای ا.ت عزیزم ممنونم که بهم نگفتی من یه پسر دارم که ۳ ساله نه شاهده به دنیا اومدنس نه راه رفتنش نه غذا خوردنش و گفتن اولین کلمش نبودم به نظرت باید خوشحال باشم؟؟
ا.ت: جونگ‌کوک (گریه) ببخشید
کوک: باید فکر کنم. میخوام برم پیش پسرم امید وارم نخوای دوباره پسرمو ازم بگیری؟(سرد)
(شب)
جیمین: ا.ت خوبی؟
ا.ت: به نظرت؟؟
یول :ماماننن پاپا پاپای واقعمیهههه(ذوق و خنده خرگوشی)
ا.ت: اره پسرم (بغض)
کوک: یول پسرم بیا اینجا(اشاره به پاش)
ا.ت: بیاین شام
بورا: ا.ت خودتو اذیت نکن عزیزم
ا.ت: هوم(لبخند)
(اخر شب شد و هیچ حرفی بین ا.ت و کوک رد و بدل نشد)
صبح:



شرایط
۱۰لایک
۲۰کامنت


(بچها بخدا شرطا خیلی کمه شما شرطا رو خیلی دیر میرسونید برای هیمن منم دیر میزارم)بازم ببخشید اگه یکم دیر شد
دیدگاه ها (۲۶)

★ʟᴀᴡʟᴇꜱsʟᴀᴡʏᴇʀ★Part:²⁶صبح:از زبان راوی:ا.ت و جونگ کوک رفتن ش...

★ʟᴀᴡʟᴇꜱsʟᴀᴡʏᴇʀ★Part:²⁷ا.ت اومد خونه و هیچ کس نبود یادش اومد ...

★ʟᴀᴡʟᴇꜱsʟᴀᴡʏᴇʀ★Part:²⁴ا.ت: متشکرم (نگران با ترس اما خوش حال)...

★ʟᴀᴡʟᴇꜱsʟᴀᴡʏᴇʀ★Part:²³ا.ت وقتی کارش تموم شد با یول برگشت خون...

Part 15

#سناریو_درخواستیموضوع اسلاید بعد (این پارتِ اشتی هست)نامجون:...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط