رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
Part:۴۲
چند لحظه همه تو سکوت بودیم که مامانم گفت:مبارکه کاری نمیتونم بکنم
مامان مهشاد،کاریه که کردید مبارکه
دیانا،دیدی اصلا ترس نداشت
محراب،حالا کی میریم المان مامان
مامان دیانا،این هفته که خاستگاریه شنبه
ارسلان،
دیانا میخواست بره یعنی من تنها میشدم......با اینکه اون حرفو بهش زدم دلخور نشد....یعنی ته قلبش دوسم داشت .....نمیدونستم از خاستگاریش ناراحت باشم یا از رفتنش ......خوب بلاخره هرکی رفتنیه دیگه😅
امروز چهارشنبه بود یعنی جمعه خاستگاریه
منم تحمل نشستن و دیدن قیافه نحث سهیل نیستم پس میرم بیرون
جمعه دیانا،
امروز جمعه بود شب قرار بود بیان خاستگاری
با بچه ها اماده شدیم خونه رو اماده کردیم
رفتم بالا تو اتاقم که گوشیمو بگیرم
که ارسلان دیدم داره میره
دیانا،کجا میری ارسلان
ارسلان،میرم بیرون یکم کار دارم
دیانا،بخاطر اینگه خاستگاریه داری میری
ارسلان،خوشبخت شی اما من برای این نمیرم کار مهمی واقعا دارم
لپشو کشیدمو گفتم،ناراحت نشو موش کوچولو شاید وسط مهمونی اومدم
یه لبخندی بهم زدیم و ارسلان رفت
مهمونامون اومده بودن
مامانم چایی هارو اورد و پخش کرد من مه دستم شکسته بود نمیتونستم بیارم
مامانمو خوانواده سهیل باهم حرف زدن که ما قرار شد بریم تو اتاق و حرف بزنیم که من بردمش تو اتاق خودمون
سهیل،چرا وسایل پسرونه داری
دیانا،مال من نیست مال ارسلانه
سهیل،برا چی اینجاست
دیانا،چون اتاق منو ارسلانه
سهیل،ببین راستشو بگو بهت دست مست که نمیزنه
دیانا،ببین از همه بیشتر ارسلان به من دست زده غیرتی نشو خوشم نمیادا
سهیل،وا این چه رفتاریه
دیانا،یه موضوعی رو بگم من ازدواج کنم چه ارسلان رضا محمد یا هرکی دیگه منو دست بزنه حقشو نداری که بهم چیزی بگی چون خانوادمن
سهیل،پس ازدواج نکنیم بهتره دیانا تو منو داری از خودت فراری میدی
دیانا،این فراری دادن نیست شرط قبل ازدواجمه
سهیل،باشه این قبول
دیانا،بریم
سهیل،بریم
.......؟..................
Part:۴۲
چند لحظه همه تو سکوت بودیم که مامانم گفت:مبارکه کاری نمیتونم بکنم
مامان مهشاد،کاریه که کردید مبارکه
دیانا،دیدی اصلا ترس نداشت
محراب،حالا کی میریم المان مامان
مامان دیانا،این هفته که خاستگاریه شنبه
ارسلان،
دیانا میخواست بره یعنی من تنها میشدم......با اینکه اون حرفو بهش زدم دلخور نشد....یعنی ته قلبش دوسم داشت .....نمیدونستم از خاستگاریش ناراحت باشم یا از رفتنش ......خوب بلاخره هرکی رفتنیه دیگه😅
امروز چهارشنبه بود یعنی جمعه خاستگاریه
منم تحمل نشستن و دیدن قیافه نحث سهیل نیستم پس میرم بیرون
جمعه دیانا،
امروز جمعه بود شب قرار بود بیان خاستگاری
با بچه ها اماده شدیم خونه رو اماده کردیم
رفتم بالا تو اتاقم که گوشیمو بگیرم
که ارسلان دیدم داره میره
دیانا،کجا میری ارسلان
ارسلان،میرم بیرون یکم کار دارم
دیانا،بخاطر اینگه خاستگاریه داری میری
ارسلان،خوشبخت شی اما من برای این نمیرم کار مهمی واقعا دارم
لپشو کشیدمو گفتم،ناراحت نشو موش کوچولو شاید وسط مهمونی اومدم
یه لبخندی بهم زدیم و ارسلان رفت
مهمونامون اومده بودن
مامانم چایی هارو اورد و پخش کرد من مه دستم شکسته بود نمیتونستم بیارم
مامانمو خوانواده سهیل باهم حرف زدن که ما قرار شد بریم تو اتاق و حرف بزنیم که من بردمش تو اتاق خودمون
سهیل،چرا وسایل پسرونه داری
دیانا،مال من نیست مال ارسلانه
سهیل،برا چی اینجاست
دیانا،چون اتاق منو ارسلانه
سهیل،ببین راستشو بگو بهت دست مست که نمیزنه
دیانا،ببین از همه بیشتر ارسلان به من دست زده غیرتی نشو خوشم نمیادا
سهیل،وا این چه رفتاریه
دیانا،یه موضوعی رو بگم من ازدواج کنم چه ارسلان رضا محمد یا هرکی دیگه منو دست بزنه حقشو نداری که بهم چیزی بگی چون خانوادمن
سهیل،پس ازدواج نکنیم بهتره دیانا تو منو داری از خودت فراری میدی
دیانا،این فراری دادن نیست شرط قبل ازدواجمه
سهیل،باشه این قبول
دیانا،بریم
سهیل،بریم
.......؟..................
- ۴.۷k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط