{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باید به فکر تنهایی خودم باشم

باید به فکر تنهایی خودم باشم
دست خودم را می‌گیرم و
از خانه بیرون می‌زنیم

در پارک
به جز درخت
هیچ‌کس نیست

روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم
تا پارک
از تنهایی رنج نبرد

دلم گرفته
یاد تنهایی اتاق خودمان می‌افتم
و از خودم خواهش می‌کنم
به خانه باز گردد

محمدعلی بهمنی
دیدگاه ها (۱)

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محله های شهر، خرج تحصی...

روزها میگذرندو منـ هر روزدنیا را ب‍یشتر میشناسمـ‍عـاقلـ تر م...

آدمها از پیری نمیمیرندزمانی میمیرند که از همه چیز خسته میشون...

ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﻭﺍﺭﺩ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺷﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ بهش ﮔﻔﺖ:......ﻣﻼ ﻣ...

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

عاشقانه های شبنم

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

خیلی از ما حتا بلد نیستیم آرزو کنیمو گاهی آرزوهایمان را هم ا...

مردی که در کنارم بود

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

مادرم نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط