{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلفن همراه پیرمردى که توى اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد

تلفن همراه پیرمردى که توى اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد …
پیرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان از جیبش درآورد ، هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند … رو به من کرد و گفت ببخشید ، چی نوشته ؟
گفتم نوشته “همه چیزم” ؛ پیرمرد : الو ، سلام عزیزم
یهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زیبا و قدیمى به من گفت : همسرمه … مادر بچه هامه …
دیدگاه ها (۳)

تعلق که نداشته باشی به جایی … به کسی … به چیزی …تمام شدنت را...

ددوستان عزیز منو لایک کنین از لطفتون ممنون

سلام شب خوش لطفا به پروفایلم سر بزنین ممنون از همه ی دوستان

خداونداتو اگر سخت به من ميگيري،با خبر باش که پژمردن من آسان ...

🍰 پارت اول | اولین لبخندصدای زنگ کوچکی که بالای در قنادی نصب...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت 3۷صدایِ چفت شدنِ قفلِ درِ ورودی، آخرین امیدِ رزا رو با ...

《검은 마음》پارت سوم کتابخانه‌ی قدیمیساعت ۸:۴۷ شب.سئول زیر نور چر...

🖤 پارت یازدهم | حقیقت پنهانلانا به جونگکوک خیره شده بود.— از...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜---پارت یک: سئول، خیابان‌ه...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓جونگ‌کوک چند ثانیه به دفترچه ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁸صبح...جونگ‌سو با پاکتی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط