پارت27
پارت27
من:خوبی اجی
سارا:نه وقتی دیدمش عصبی شدم اونم خیلی زیاد سرم درد می کنه
رایان:علیکی عصبی شدی
من:تو ساکت ابجی اروم باش باشه زودتموم میشه ما برمی گردیم ایران تو هم برمیگردی به زندگی قبلیت
سارا:اوکی بای
رایان:دوست داری زودتموم بشه
من:نه دلم برای ساراو
رایان:دنیکا نه
من:اره
بابا:بس انا همون ساراس
سریع منو رایان پاشدیم
من:نهههه اصلااا
بابا:میگم این دختره برام اشناست اون چشاش وای خدا بس برادر زاده خودمه
من:بابا نه
بابا:نترس به اون عموت نمیگم
بعد رفت بیرون
رایان:داداش گند زدی اونم چه گندی
من:حالا پاشو بریم پیش سارا
رایان:منظورت اناست
من:گم شو
رمان از زبان رایان*&
دانیال:کجاست
دنیکا:تو اتاقش
من:میرم ببینمش
دانیال :تو چرا
امی:من با تو کار دارم دانیال
منم رفتم بالا
درشو باز کردم برگشت منو نگاه کرد
سارا:توی
رفتم تو
من:چیزی جز تاپ و شروارک نداری شما
سارا:نچ
رفتم کنارش رو تخت
من:برنامه دیدی
سارا:اره اتا برنامه ریخته
من:میای
سارا:میشه نیام اره
من: اوهوم
سرشو گذاش رو پام
موهاشو ناز دادم
پاشد خوابم میاد
یهو منو هل داد افتادم رو تخت سرشو گذاشت رو سینم
من:حتما باید سرت رو سینه ام باشه
سارا:اره
بعد پاشد لبمو بوسید خوابید
دیگه عادت کرده بودم خودم دوست داشتم هنوز به دوست داشتنمون عتراف نکرده بودیم اما می دونستیم نمی دونم چقدر گذشت که خوابم برد
رمان از زبان امیر*&
نشسته بودیم رو چمن
من:اه بابا این رایان چرا نمیاد
امی:حتما خوابش برده
من:پیش سارا
امی:اره
امی خیلی سر سخت بودش اما عاشق همین سر سختیش شده بودم
رفتم نزدیک امی
امی:چی می خواهی
من:تو رو
امی:نه با با زیادیت نشه
من:نمیشه
بعد بغلش کردم
امی:همین الان ولم کن اقلا می زنمت
من:نچ
بعد محکم زد به کمرم منم لباشو بوسیدم
امی:عوضی اولین بوسم بود
من:چه جالب منم
داشت لبخندشو کنترل می کرد که لبامو گذاشتم رو لباش اونم همراهیم می کرد
رمان از زبان دنیکا*&
یک ساعته داره درباره پرونده حرف میزنه وای خدا یکی نیست بگه احمق جلوت نشستم کسیم نیست بیا بپر بغلم کن و بوسم کن نه درباره قتل و پول و مواد حرف بزنی ایش رفتم کنارش نشستم اون سریع پاشد رفت اون ور نشست ایسشششششششششششش
رمان از زبان انا*&
چشامو باز کردم تو بغل رایان بودم رایان واقعا زیبا بود با اون ته ریشیم که داشت قشنگ تر اون چشای مشکی زیباش که همه ادمی جذب خودش می کنه یا اون لبای گوشتیش که هرچه ادم ببوسه سیر نمیشه
داشتم گونشو ناز می دادم
یهو رایان گونمو بوسید
من:بیداری
رایان:با حرکات دستت بیدار شدم
خودمو پسبوندم بهش
رایان:نمی ترسی دیونه بشم باهات کاری کنم
من:خب تو نمی کنی
رایان:بهم اعتماد داری
من:اوهوم
رایان :چرا چشات اینقدر قشنگن
من:به چشای تو نمی رسن
من:خوبی اجی
سارا:نه وقتی دیدمش عصبی شدم اونم خیلی زیاد سرم درد می کنه
رایان:علیکی عصبی شدی
من:تو ساکت ابجی اروم باش باشه زودتموم میشه ما برمی گردیم ایران تو هم برمیگردی به زندگی قبلیت
سارا:اوکی بای
رایان:دوست داری زودتموم بشه
من:نه دلم برای ساراو
رایان:دنیکا نه
من:اره
بابا:بس انا همون ساراس
سریع منو رایان پاشدیم
من:نهههه اصلااا
بابا:میگم این دختره برام اشناست اون چشاش وای خدا بس برادر زاده خودمه
من:بابا نه
بابا:نترس به اون عموت نمیگم
بعد رفت بیرون
رایان:داداش گند زدی اونم چه گندی
من:حالا پاشو بریم پیش سارا
رایان:منظورت اناست
من:گم شو
رمان از زبان رایان*&
دانیال:کجاست
دنیکا:تو اتاقش
من:میرم ببینمش
دانیال :تو چرا
امی:من با تو کار دارم دانیال
منم رفتم بالا
درشو باز کردم برگشت منو نگاه کرد
سارا:توی
رفتم تو
من:چیزی جز تاپ و شروارک نداری شما
سارا:نچ
رفتم کنارش رو تخت
من:برنامه دیدی
سارا:اره اتا برنامه ریخته
من:میای
سارا:میشه نیام اره
من: اوهوم
سرشو گذاش رو پام
موهاشو ناز دادم
پاشد خوابم میاد
یهو منو هل داد افتادم رو تخت سرشو گذاشت رو سینم
من:حتما باید سرت رو سینه ام باشه
سارا:اره
بعد پاشد لبمو بوسید خوابید
دیگه عادت کرده بودم خودم دوست داشتم هنوز به دوست داشتنمون عتراف نکرده بودیم اما می دونستیم نمی دونم چقدر گذشت که خوابم برد
رمان از زبان امیر*&
نشسته بودیم رو چمن
من:اه بابا این رایان چرا نمیاد
امی:حتما خوابش برده
من:پیش سارا
امی:اره
امی خیلی سر سخت بودش اما عاشق همین سر سختیش شده بودم
رفتم نزدیک امی
امی:چی می خواهی
من:تو رو
امی:نه با با زیادیت نشه
من:نمیشه
بعد بغلش کردم
امی:همین الان ولم کن اقلا می زنمت
من:نچ
بعد محکم زد به کمرم منم لباشو بوسیدم
امی:عوضی اولین بوسم بود
من:چه جالب منم
داشت لبخندشو کنترل می کرد که لبامو گذاشتم رو لباش اونم همراهیم می کرد
رمان از زبان دنیکا*&
یک ساعته داره درباره پرونده حرف میزنه وای خدا یکی نیست بگه احمق جلوت نشستم کسیم نیست بیا بپر بغلم کن و بوسم کن نه درباره قتل و پول و مواد حرف بزنی ایش رفتم کنارش نشستم اون سریع پاشد رفت اون ور نشست ایسشششششششششششش
رمان از زبان انا*&
چشامو باز کردم تو بغل رایان بودم رایان واقعا زیبا بود با اون ته ریشیم که داشت قشنگ تر اون چشای مشکی زیباش که همه ادمی جذب خودش می کنه یا اون لبای گوشتیش که هرچه ادم ببوسه سیر نمیشه
داشتم گونشو ناز می دادم
یهو رایان گونمو بوسید
من:بیداری
رایان:با حرکات دستت بیدار شدم
خودمو پسبوندم بهش
رایان:نمی ترسی دیونه بشم باهات کاری کنم
من:خب تو نمی کنی
رایان:بهم اعتماد داری
من:اوهوم
رایان :چرا چشات اینقدر قشنگن
من:به چشای تو نمی رسن
- ۵.۲k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط