{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دل بریدن به از این عشـق که من می بینم

دل بریدن به از این عشـق که من می بینم
که نه فـرهاد تو هستی و نه من شـیرینم

خسته ام آنقــدر ای ماه که تردیدی نیست
نیست هم صحبت خـوبی که دهد تسکینم
مست از بـاده ی چشمان تو بودن عمــری
خود دلیلی است که کرده است چنین مسکینم
روزهــا می گذرند از پی هم بعد از تــو
هــر قدم ؛ هر نفسم از همه بد می بینم
آرزو می کنم ای خوب که حتی یک شب
تن ِ تب دار تــو آید به ســر بالینم
خستــه از اینـهمه تشویشم و عمــری بی تو
می نشینم که مـــگر مرگ کند تمــکینم . . .
دیدگاه ها (۴)

سلام مهربانمن دربامدادی ﺯﯾﺒﺎ ﯾﺎﺩتان ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؛ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎیتا...

گفته بودم می روی دیدی عزیزم آخرش سهم ما از عشق هم شد قسمت زج...

یڪ روز مـی بـوسـمـت ! یڪ روز ڪه بــاران مــی بـارد یڪ روز ڪه...

من و یک دردسر تازه خدا رحم کنددهن مردم و دروازه ، خدا رحم کن...

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط