{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part98

تهیان: چرا گریه میکنی؟
ا/ت: دوسال پیش بود که دقیقا روز سالگرد شرکت بود من و تهیونگ شروع کردیم به قرار گذاشتن
تهیان: آروم باش اقای راننده چرا حرکت نمیکنی
راننده از ماشین پیاده شد
صداش رو شنیدیم
راننده: این هم کیم ا/ت و کیم تهیان تحویل شما کار من تموم شد
ا/ت: تهیان ما کجاییم؟
تهیان: نمیدونم صبر کن
ا/ت: نه نرو خطرناکه زنگ بزن پلیس
تهیان: گوشیم شارژ نداره
ا/ت: من زنگ میزنم
سریع یه نفر اومد ماشین
تهیان: نزدیک نشو
داد زد
*: پیاده بشید و دستاتون بالا
تهیان: ا/ت
دست هامون رو بریدم بالا و رفتیم بیرون
ا/ت: شما کی هستید؟
که یه دستمال جلو دهنمون گذاشتند و بیهوش شدیم

چند ساعت بعد
چشمامو باز کردم
هیون: چشماتو باز کردی
روی صندلی بودم دست و پام و دهنم بسته بود یه نگاهی کردم هیون هم کنارم بود
دهنمون رو باز کرد
هیون: فکر میکردی دیگه برام مهم نیستی من هنوز هم بهت فکر میکنم ولی الان حس میکنم قوی ترین ادم روی زمینم کسی هستم که دوتا از وارث های یکی از ثروتمند ترین شرکت توی کره گروگان گرفتم
ا/ت: دوباره چی میخوای؟
هیون: من کاری با تهیان ندارم فقط گروگان برای اجرای فردا شب
ا/ت: فردا شب؟
تهیان: تو هیون نیستی؟
هیون: افرین خیلی باهوشی هنوز من رو یادته
هیون: بزار یه توضیح بدم اول اینکه ا/ت جان عزیزم متاسفم خبر جدایی شما دوتا رو شنیدم و اینکه فرداشب مراسم ازدواج ما و سالگرد تاسیس شرکته تهیان متاسفانه نمیتونه داخل مراسم شرکت کنه وایی تصور کردن تهیونگ فردا شب خیلی سخته ولی بامزست😂
ا/ت: هیون چی میگی؟
هیون: هیچی فقط فردا شب باهم ازدواج میکنیم همین من بهت آسیب نزدم نمیخواستم صورتت آسیب ببینه
ا/ت: من باهات ازدواج نمیکنم
هیون: میخوای پسرعموی کوچولوت آسیب ببینه
یه نگاهی به تهیان کردم
تهیان: ا/ت من رو انتخاب نکن تو نمیتونی با هیون ازدواج کنی
هیون:من همه ی کار هارو از قبل کردم فقط
ا/ت رو نبود که الان اومد ا/ت من عکس های شمادوتا برای بابات فرستادم گفتم اگر میخواد آسیب نبینید باید شرایط رو قبول کنه صدها نفر هم پشت در هستند فکر فرار نکنید حتی کسی هم نمیتونه نجاتتون بده پس مبارکههههه ا/ت من خیلی ذوق دارم برای فردا شب
هیون: من میرم الان برای خودتون استراحت کنید فردا زود ا/ت بیدار شو خیلی کار داریم
هیون رفت
ا/ت: تهیان چیشده؟ فقط من نفهمیدم
تهیان: بهت گفتم که منو انتخاب میکردی من حالا یکم زخمی میشدم
ا/ت: نه من هیون رو میشناسم اون فقط چند تا زخم رو بدنت رو ایجاد نمیکنه ممکنه بمیری من نمیخوام هیچ آسیبی ببینی
تهیان: خودت خوب میدونی اون فقط ازدواج رو نمیخواد معلوم نیست بعد از ازدواج چه اتفاقی برای تو بیفته
ا/ت: مهم نیست مهم نیست فقط تو سالم باش بعد من فرار میکنم نگران من نباشید...

#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۵)

part99

part100(اخر)

part97

part96

Love in the dark⑦④چند دقیقه بعدرسیدیم به آدرسی که هوجو فرستا...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_41···واقعاً نمی‌دونستم حرف‌های الانش ر...

love in the dark⑥⑦فردا(شب)کوک: سلام ا/ت: یومی کجاست؟ کوک: سل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط