ادامه داستان ...
ادامه داستان ...
میخواستم ازجلو چشای رضا رد بشم که خوردم زمین وای خدا همین رو کم داشتم داشتم زیرچشمی نگاش میکردم که اونم داشت ریز ریز میخندید نیشت ببند پسری پررو
-رها چیشدی
یعنی کوری ندیدی افتادم دیگه اینم سوال کردن داشت
هیچی عزیزم پام رفت زیرلباسم افتادم
*مجبوری لباس به این بلندی پوشیدی
سخنی ازبابای دوماد نمیدونم کی از این اقا نظر خواست انقد حواسم پرت حرفای رقیه و رضا که داشتیم باهام بحث میکردیم شده بود که یادم رفت پاشم یک دفعه رضا گفت حالا قصد بلند شدن نداری من یه چش غوره بهش رفتم و بلند شدم و رفتم پیش مامان گلم نشستم و تا وقتی که بابا نیومد از سرجام پا نشدم و نگاه رضا نکردم دوست داشتم برم فرودگاه اما بابا گفته بود کسی نیاد و خودش با تاکسی تا خونه میاد وقتی بابا اومد هم انقد ذوق داشتم که به کل رضا رو یادم رفت و همش پیش بابا بودم و سرم با باباجونم گرم بود اخه دختر اخریم و عشق بابایی اخر شبم که مهمونا میخواستن برن رضا به بهانه ی اب خواستن صدام زد که برم تو آشپز خونه بهش آب بدم که یهو دستم و کشید و گفت خانوم ازم قهر که بهش خندیدم دستم از تو دستاش کشیدم بیرون و گفتم نخیر مگه ارزش داره گفت پس چرا دیگه نگام نکردی و اصلا هم بهم توجه نداشتی
الان داری می پوکی که بهت توجه نکردم
*بله خب خانوم خودمی بهم توجه نکنی بایدم ناراحت بشم
+ناگفته نماند که وقتی گفت خانوم خودمی کلی ذوق کردم و دختر احساسمو بیشتر درک میکنن
+خب پس به ناراحتیت ادامه بده
_ا اینجوریاست باشه رها خانوم دارم برات و به یک باره چنان بوسم کرد که چشام چهارتا شده بود اخه تو این دوماه که باهام بودیم اولین بوسم بود رضا داشت بهم میخندید و گفت وقتی تعجب میکنی تو دل برو تر میشی و یه چشمک حوالم کرد و رفت ...
میخواستم ازجلو چشای رضا رد بشم که خوردم زمین وای خدا همین رو کم داشتم داشتم زیرچشمی نگاش میکردم که اونم داشت ریز ریز میخندید نیشت ببند پسری پررو
-رها چیشدی
یعنی کوری ندیدی افتادم دیگه اینم سوال کردن داشت
هیچی عزیزم پام رفت زیرلباسم افتادم
*مجبوری لباس به این بلندی پوشیدی
سخنی ازبابای دوماد نمیدونم کی از این اقا نظر خواست انقد حواسم پرت حرفای رقیه و رضا که داشتیم باهام بحث میکردیم شده بود که یادم رفت پاشم یک دفعه رضا گفت حالا قصد بلند شدن نداری من یه چش غوره بهش رفتم و بلند شدم و رفتم پیش مامان گلم نشستم و تا وقتی که بابا نیومد از سرجام پا نشدم و نگاه رضا نکردم دوست داشتم برم فرودگاه اما بابا گفته بود کسی نیاد و خودش با تاکسی تا خونه میاد وقتی بابا اومد هم انقد ذوق داشتم که به کل رضا رو یادم رفت و همش پیش بابا بودم و سرم با باباجونم گرم بود اخه دختر اخریم و عشق بابایی اخر شبم که مهمونا میخواستن برن رضا به بهانه ی اب خواستن صدام زد که برم تو آشپز خونه بهش آب بدم که یهو دستم و کشید و گفت خانوم ازم قهر که بهش خندیدم دستم از تو دستاش کشیدم بیرون و گفتم نخیر مگه ارزش داره گفت پس چرا دیگه نگام نکردی و اصلا هم بهم توجه نداشتی
الان داری می پوکی که بهت توجه نکردم
*بله خب خانوم خودمی بهم توجه نکنی بایدم ناراحت بشم
+ناگفته نماند که وقتی گفت خانوم خودمی کلی ذوق کردم و دختر احساسمو بیشتر درک میکنن
+خب پس به ناراحتیت ادامه بده
_ا اینجوریاست باشه رها خانوم دارم برات و به یک باره چنان بوسم کرد که چشام چهارتا شده بود اخه تو این دوماه که باهام بودیم اولین بوسم بود رضا داشت بهم میخندید و گفت وقتی تعجب میکنی تو دل برو تر میشی و یه چشمک حوالم کرد و رفت ...
- ۳.۹k
- ۲۰ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط