پارت پنجم رمان آغوشت ارامش جهانست 🔱
پارت پنجم رمان آغوشت ارامش جهانست 🔱
تصمیممو به ارباب گفتم
شاهین : افرین ،آفرینننننننننن خوشم اومد
کلاسای رقص عربیت رو زیر نظر شراره و مربیت انجام میدی بعد ظهر هم با عماد برو خرید کن برا مدرست
شراره:زیاد به کلفت خونه رو نده لباس پارسال سوشا رو بهش میدم همین هم زیادیشه حالا هم برو از این اتاق بیرون فعلا تا به دو سه هفته از کلاس رقص خبری نیست تا یه مربی خوب پیدا کنم
اومدم بیرون خدایا شکرت حداقل تا یه دو هفته ای از رقص خبری نیست خدا منه بعد دو هفته از سرش بپرسه این شرطش امروز روز سومه که چیزی نخوردم جز چند تا تیکه نونی که داخل سطل زباله بود معده ام بجور درد میکنه خدایا چیکار کنم
رفتم جارو و سطل اوردم باید تمام حیاطو جارو کنم و بشورم از ساعت یک ظهر تا ۱۱شب فقط جارو میکردم کارم تموم شد ولی کمرم بدجور درد میکرد رفتم داخل آشپز خونه یواشکی یه مسکن بخورم واگر نه کمرم درد تا صبح خواب نمیرم در کابینت باز کردم قرص مسکنی برداشتم لیوان آب کردم ،قرص رو خوردم برگشتم که برم ساسان رو دم در اشپز خونه دیدم رد شدم که برم دستمو گرفتم
ساسان :خوشگلللللللله خوبی ؟
ترس برم داشت بو الکل میداد 😪 گفتم اقا دستمو ول کنین میخوام برم
ساسان : تو تعیین نمیکنی جونننننن لباتو بده
دیدی میخوام خودمو بکشم کنار دست انداخت دور کمرمو منو چسبوند به خودش
ساسان :جونننننننننن اممممممممم
صورتشو آورد که ببوسم سرمو کشیدم عقب که گفت
ساسان :جونننن با من راه بیا به دوتامون خوش میگذره جوننننن چه اندامی داری اممممم
اشکم در اومده بود هلش دادم ولی اون هرکول کجا و من کجا دیدم فایده نداره پامو بلند کردم زدم رو پاش و فرار کردم بیرون عمارت صدای دادش میومد
رفتم پشت درختا قایم شدم صدای پاش رو برگ درخت ها میومد دستمو گذاشتم رو دهنم که صدا هق هقم کمتر بشه ،
شراره :پسرم چی شده شاهین پسرم بیحال وااااااای جیغغغغغغغغغ عمادددددددددد بیا اینجا 😈 حال پسرم بده بدو شاهین پسرم چشه 😱 😩
بعد از نیم ساعت همه صدا ها خوابید خواستم بلند بشم که سرم گیج اومد ضعف کرده بودم دوباره نشستم که از خستگی و ترس خوابم برد
یه هفته بعد امروز روز اول مدرسمه از خوش حتلی دیشب تا صبح خواب نرفتم لباس فرم سوشا رو پوشیدم کیف هم زدم کول کتاب های درسیمو هم خریده بود برام خود شراره وای ساعتو یا خدا رپز اولی دیر میرسم بد و بدو از در عمارت زدم بیرون به سمت مدرسه رفتم
کلی امروز مدرسه بهم خوشگذشت هر چی معلم میگفت رو تو ذهنم چند با تکرار میکردم که تو ذهنم بمونه و زنگ استراحت هم کتاب دستم بود میخوندم یه دختر کنارم ایستاده بود گفت اسمت چیه ؟روز اولی که بکوب درس نمیخونن
صدا سوشا اومد که گفت
سوشا:این کلفت خونه ماست ،بهتر با این دوست نشی دختر زشت پاشو برام کیفمو بیار زود
جلو همه تحقیرم کرد پاشدم رفتم براش اوردم همه نگاهم میکردن و میخندیدن 😔
بعد اتمام مدرسه رفتم خونه بازم بکوب تمیز کاری و گرد گیری و غذا پختن
شراره:غذات بیا بگیر دختر کثیف
رفتم غذا رو بگیرم مثل همیشه داخل پلاستیک ریخته بودش انگار من سگم که این جوری غذا بهم میخواست بده
غذا رو بردم کنار درخت نشستم با دست شروع کردم خوردن تا درد معده ام آروم تر بشه
یه کم اب داخل کاسه زنگ زده ای که کنارم گذاشته بود خوردم و خداروشکر کردم به اسمان نگاه کردم و ستاره هار رو یکی یکی با دقت نگاه میکردم که اروم اروم پلکهایم سنگین شد و خواب رفتم
تصمیممو به ارباب گفتم
شاهین : افرین ،آفرینننننننننن خوشم اومد
کلاسای رقص عربیت رو زیر نظر شراره و مربیت انجام میدی بعد ظهر هم با عماد برو خرید کن برا مدرست
شراره:زیاد به کلفت خونه رو نده لباس پارسال سوشا رو بهش میدم همین هم زیادیشه حالا هم برو از این اتاق بیرون فعلا تا به دو سه هفته از کلاس رقص خبری نیست تا یه مربی خوب پیدا کنم
اومدم بیرون خدایا شکرت حداقل تا یه دو هفته ای از رقص خبری نیست خدا منه بعد دو هفته از سرش بپرسه این شرطش امروز روز سومه که چیزی نخوردم جز چند تا تیکه نونی که داخل سطل زباله بود معده ام بجور درد میکنه خدایا چیکار کنم
رفتم جارو و سطل اوردم باید تمام حیاطو جارو کنم و بشورم از ساعت یک ظهر تا ۱۱شب فقط جارو میکردم کارم تموم شد ولی کمرم بدجور درد میکرد رفتم داخل آشپز خونه یواشکی یه مسکن بخورم واگر نه کمرم درد تا صبح خواب نمیرم در کابینت باز کردم قرص مسکنی برداشتم لیوان آب کردم ،قرص رو خوردم برگشتم که برم ساسان رو دم در اشپز خونه دیدم رد شدم که برم دستمو گرفتم
ساسان :خوشگلللللللله خوبی ؟
ترس برم داشت بو الکل میداد 😪 گفتم اقا دستمو ول کنین میخوام برم
ساسان : تو تعیین نمیکنی جونننننن لباتو بده
دیدی میخوام خودمو بکشم کنار دست انداخت دور کمرمو منو چسبوند به خودش
ساسان :جونننننننننن اممممممممم
صورتشو آورد که ببوسم سرمو کشیدم عقب که گفت
ساسان :جونننن با من راه بیا به دوتامون خوش میگذره جوننننن چه اندامی داری اممممم
اشکم در اومده بود هلش دادم ولی اون هرکول کجا و من کجا دیدم فایده نداره پامو بلند کردم زدم رو پاش و فرار کردم بیرون عمارت صدای دادش میومد
رفتم پشت درختا قایم شدم صدای پاش رو برگ درخت ها میومد دستمو گذاشتم رو دهنم که صدا هق هقم کمتر بشه ،
شراره :پسرم چی شده شاهین پسرم بیحال وااااااای جیغغغغغغغغغ عمادددددددددد بیا اینجا 😈 حال پسرم بده بدو شاهین پسرم چشه 😱 😩
بعد از نیم ساعت همه صدا ها خوابید خواستم بلند بشم که سرم گیج اومد ضعف کرده بودم دوباره نشستم که از خستگی و ترس خوابم برد
یه هفته بعد امروز روز اول مدرسمه از خوش حتلی دیشب تا صبح خواب نرفتم لباس فرم سوشا رو پوشیدم کیف هم زدم کول کتاب های درسیمو هم خریده بود برام خود شراره وای ساعتو یا خدا رپز اولی دیر میرسم بد و بدو از در عمارت زدم بیرون به سمت مدرسه رفتم
کلی امروز مدرسه بهم خوشگذشت هر چی معلم میگفت رو تو ذهنم چند با تکرار میکردم که تو ذهنم بمونه و زنگ استراحت هم کتاب دستم بود میخوندم یه دختر کنارم ایستاده بود گفت اسمت چیه ؟روز اولی که بکوب درس نمیخونن
صدا سوشا اومد که گفت
سوشا:این کلفت خونه ماست ،بهتر با این دوست نشی دختر زشت پاشو برام کیفمو بیار زود
جلو همه تحقیرم کرد پاشدم رفتم براش اوردم همه نگاهم میکردن و میخندیدن 😔
بعد اتمام مدرسه رفتم خونه بازم بکوب تمیز کاری و گرد گیری و غذا پختن
شراره:غذات بیا بگیر دختر کثیف
رفتم غذا رو بگیرم مثل همیشه داخل پلاستیک ریخته بودش انگار من سگم که این جوری غذا بهم میخواست بده
غذا رو بردم کنار درخت نشستم با دست شروع کردم خوردن تا درد معده ام آروم تر بشه
یه کم اب داخل کاسه زنگ زده ای که کنارم گذاشته بود خوردم و خداروشکر کردم به اسمان نگاه کردم و ستاره هار رو یکی یکی با دقت نگاه میکردم که اروم اروم پلکهایم سنگین شد و خواب رفتم
- ۷.۴k
- ۲۱ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط