{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لقمان حکیم گوید:روزی در کنار کشتزاری ازگندم ایستاده بودم؛

لقمان حکیم گوید:روزی در کنار کشتزاری ازگندم ایستاده بودم؛خوشه هایی ازگندم که از روی تکبر سربر افراشته وخوشه های دیگری که از روی تواضع سربه زیرآورده بودند،نظرم را به سوی خودجلب نمودند و هنگامی که آن ها را لمس کردم بسیارتعجب نمودم؛خوشه های سربر افراشته را خالی از دانه وخوشه های سر به زیر را پر از دانه های گندم یافتم.با خود گفتم:درکشتزار زندگی نیز چه بسیارند سرهایی که بالا رفته اند اما درحقیقت خالی اند...!
دیدگاه ها (۲۳)

ﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ ﺯﻧـﺶ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﻧـﻤـﯿـﺪﺍﻧـﻢ ﺍﻣـﺮﻭ...

در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم ...

uﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﻭﺑﻞ ﺍﺻﻼ‌ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ…ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺣﻮﺍﺳﺘﻮﻥ ﺑﻪﺟﺪﻭﻝ ﻭﺗﯿ...

از خیاطی پرسیدند: زندگی یعنی چه؟گفت: دوختن پارگی های روح با ...

لقمان حکیم گوید:روزی در کنار کشتزاری ازگندم ایستاده بودم؛خوش...

لقمان حکیم گوید:روزی در کنار کشتزاری ازگندم ایستاده بودم؛خو...

لقمان حکیم گوید: روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم؛ ...

لقمان حکیم گوید:روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم،خو...

لقمان حکیم گوید:روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودمخوش...

💫لقمان حکیم گوید:روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودمخو...

لقمان حکیم گوید: روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودمخو...

لقمان حکیم گوید:روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودمخوش...

لقمان حکیم گوید: روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم.خ...

روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودمخوشه هایی از گندم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط