من و آن شمعدانی

من و آن شمعدانی ...
 بر لب پنجره ات ...
چه سخن ها داریم....
عاشقی در دلمان ..
چشم در  راه نگاهت..
 چه تمنا داریم..
در دل مرده و تاریک شب سرد و خموش ..
در هوای غم بار ..
دامنی از گل و شادی و تماشا داریم..
مست از شور و نوید..
 در بغل غنچه و رنگ..
من و آن شمعدانی..
 بر لب پنجره ات ..
چشم به فردا داریم...
دیدگاه ها (۸)

حسنت را فقط حسن یوسف عاشق می داند وبس... همان که خودت کاشتی ...

کرگدن، گورخر کوچک را دید که در گل و لای فرو رفته و هر چه تلا...

اینکه شمعدانی را "جانم" صدا میزنم ...دست خودم نیست ...همیشه ...

نگران نباش !آنقدر عاشقمکه بعد از مرگقبل از اینکه با خدا حرفی...

P52ساعت حدودِ دوِ بامداد بود.ات خوابیده بود؛ خوابش سبک، نفس‌...

پارت جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط