푸른 하늘처럼 어둡다
푸른 하늘처럼 어둡다
Dₐᵣₖ ₐₛ ₜₕₑ cₒₗₒᵣ ₒf ₜₕₑ ₛₖy
Pₐᵣt ¹
*شانزدهم/ژوئن/دوهزارویازده*
*V*
"کیم تهیونگ دفتر کارت دارن"
کمی مکث کرد تا بلند بشه وقتی هم بلند شد نرفت دفتر مدیر هرچي دیر تر بهتر
پرونده هایی که تو دست داشت رو رفت که توی محل بایگانی قرار بده یکم دیر میشد ولی مهم نبود بعدش با قدم های محکم و استوار خودشو به دفتر رئیس رسوند با تمام استرسی که داشت در زد
"اجازه دارم بیام داخل"v
"بیا تو کیم"mr
"منو صدا کردین قربان"
"بله کیم لطفا بشین راحت باش"
روی صندلی روبه روی مرد سفید پوست انگلیسی نشست که هر رو طرف دید کامل نسبت به هم داشتن و خب این یهکم براش آزار دهنده بود
خودشو با جملهی 'هیچ اتفاقی نمیافته ' اروم میکرد ولی این فقط دلگرمی بود
"خب دوتا خبر برات دارم که شاید خیلی از شنیدنشون خوشحال نشی"
"باید برای چند سال بری بروکلین و..."mr
"خب رئیس بخش جرمشناسی کپتان کیمبر، که تو داخلش قراره شروع به کار کنی و این یعنی الکساندر مک وایر ملقب به الکس وایر...دستیار اول کاپتانه...."
دقیقا انگار یه سطل آب سرد روش خالی کردن حدس زده بود ولی خدا خدا میکرد اشتباه باشه میدونست خیلی نمی تونه بمونه ولی باز به خودش قول داد تمام تلاششو بکنه
"...."
سکوت رو به حرف زدن برتر دونست پس حرفی نزد¡ بعد از یکم دیگه حرف زدن رئیس خودشو جم کرد تا بتونه حداقل به خونه برسه این حجم برا اون زیادی بود
" کیم سه روز دیگه پرواز داری برو خونه وسایلتو جمع کن قبل رفتن با بچه ها خدافظی کن ازت کینه نکن"
"پس باید بگم خداحافظ....."
"فقط بگو مراقب خودتون باشین"
[][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][]
خودم راضی نبودم خیلی از این پارت ولی قول میدم قراره خیلی جذاب باشه
Dₐᵣₖ ₐₛ ₜₕₑ cₒₗₒᵣ ₒf ₜₕₑ ₛₖy
Pₐᵣt ¹
*شانزدهم/ژوئن/دوهزارویازده*
*V*
"کیم تهیونگ دفتر کارت دارن"
کمی مکث کرد تا بلند بشه وقتی هم بلند شد نرفت دفتر مدیر هرچي دیر تر بهتر
پرونده هایی که تو دست داشت رو رفت که توی محل بایگانی قرار بده یکم دیر میشد ولی مهم نبود بعدش با قدم های محکم و استوار خودشو به دفتر رئیس رسوند با تمام استرسی که داشت در زد
"اجازه دارم بیام داخل"v
"بیا تو کیم"mr
"منو صدا کردین قربان"
"بله کیم لطفا بشین راحت باش"
روی صندلی روبه روی مرد سفید پوست انگلیسی نشست که هر رو طرف دید کامل نسبت به هم داشتن و خب این یهکم براش آزار دهنده بود
خودشو با جملهی 'هیچ اتفاقی نمیافته ' اروم میکرد ولی این فقط دلگرمی بود
"خب دوتا خبر برات دارم که شاید خیلی از شنیدنشون خوشحال نشی"
"باید برای چند سال بری بروکلین و..."mr
"خب رئیس بخش جرمشناسی کپتان کیمبر، که تو داخلش قراره شروع به کار کنی و این یعنی الکساندر مک وایر ملقب به الکس وایر...دستیار اول کاپتانه...."
دقیقا انگار یه سطل آب سرد روش خالی کردن حدس زده بود ولی خدا خدا میکرد اشتباه باشه میدونست خیلی نمی تونه بمونه ولی باز به خودش قول داد تمام تلاششو بکنه
"...."
سکوت رو به حرف زدن برتر دونست پس حرفی نزد¡ بعد از یکم دیگه حرف زدن رئیس خودشو جم کرد تا بتونه حداقل به خونه برسه این حجم برا اون زیادی بود
" کیم سه روز دیگه پرواز داری برو خونه وسایلتو جمع کن قبل رفتن با بچه ها خدافظی کن ازت کینه نکن"
"پس باید بگم خداحافظ....."
"فقط بگو مراقب خودتون باشین"
[][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][]
خودم راضی نبودم خیلی از این پارت ولی قول میدم قراره خیلی جذاب باشه
- ۲.۷k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط