푸른 하늘처럼 어둡다
푸른 하늘처럼 어둡다
Dₐᵣₖ ₐₛ ₜₕₑ cₒₗₒᵣ ₒf ₜₕₑ ₛₖy
Pₐᵣt ³
برای چند لحظه انگار تموم سروصداها خوابید.
با همون وضعیت رقت انگیز هم میتونستم حس کنم که صدتا چشم گشاد شده دارن منو نگاه میکنن. سعی در بلند شدن کردم دستی برای کمک بهم دراز شد. همونطور که حس میکردم صورت از فرق سر تا نوک پا از شدت خجالت قرمز شده دست زنونه ای که برای کمک بهم اومده بود رو گرفتم و بلند شدم. لباس های خاکی شده امو
تکون دادم و تند گفتم:
"ببخشید مقصر من بودم"
به محض گفت این جمله دوباره سالن رفت رو هوا و صدا همه جارو گرفت
صدای گرم و زنونه ای گفت:
"من باید بگم ببخشید صندلی رو بد گذاشتم پاهات گیر کرد بهش یه بستنی مهمون من"
به چهره اش که نگاه کردم تمام حس های بد ازم دور
شدن.
خیلی برام آشنا بود انگار چن بار دیدمش
خم شدم و درحالیکه توی جمع کردن برگه ها کمک میکردم گفتم :
"باید حواسم بیشتر جمع باشه نه"
"کاراموز جدیدی؟"
"کاش کاراموز بودم،ولی همکار جدیدم"
"میشه اسمتو بدونم؟"
"البته کیم هستم...کیم تهیونگ از منهتن"
هرچی برگه بود رو جمع کردم وبلند شدم کتمو صاف کردم و منتظر واکنشش شدم
یکم بعد بلند شدم و بهم نگاه کرد آروم آروم صورتشو اورد جلو
"ببینم، توی منهتن زیر دست مستر کارول بودی"
"از اول نه ولی اره،امیلی سانچز"
یه لحظه ترس رو تو چشماش دیدم سریع به لباسش نگاه کرد میخواست ببینه برچسب اسم داره یا نه
"هم پایگاهی بودیم"v
"پس بگو چرا اشنایی"
ساعتشو نگاه و با خنده گفت:
"اینجا دیگه منهتن نیست، و افسر هاعم فرق کردن برو اون اتاقک شیشه ای که اون گوشه اس و کرکره ها بازه. اون مرد رو میبینی؟ اون کاپیتانه و اون یکی مک وایر هعی اگه ببینیش با خودت میگی کاش مستر کارول هنوز اینجا بود"
حواسم به امیلی بود که پاتریک گفت:
"بهتره من برم امیلی بقیه چیزا رو بهت میگه"
در جواب حرفش منو امیلی سر تکون دادیم
دستمو فشرد و گفت:
"به هرحال هر وقت چیزی خواستی من اینجام، از الان میگم از اینکه همکار جدیدمونی خوشحالم"
سری تکون دادم به سمت اتاقک شیشه ای رفتم.
Dₐᵣₖ ₐₛ ₜₕₑ cₒₗₒᵣ ₒf ₜₕₑ ₛₖy
Pₐᵣt ³
برای چند لحظه انگار تموم سروصداها خوابید.
با همون وضعیت رقت انگیز هم میتونستم حس کنم که صدتا چشم گشاد شده دارن منو نگاه میکنن. سعی در بلند شدن کردم دستی برای کمک بهم دراز شد. همونطور که حس میکردم صورت از فرق سر تا نوک پا از شدت خجالت قرمز شده دست زنونه ای که برای کمک بهم اومده بود رو گرفتم و بلند شدم. لباس های خاکی شده امو
تکون دادم و تند گفتم:
"ببخشید مقصر من بودم"
به محض گفت این جمله دوباره سالن رفت رو هوا و صدا همه جارو گرفت
صدای گرم و زنونه ای گفت:
"من باید بگم ببخشید صندلی رو بد گذاشتم پاهات گیر کرد بهش یه بستنی مهمون من"
به چهره اش که نگاه کردم تمام حس های بد ازم دور
شدن.
خیلی برام آشنا بود انگار چن بار دیدمش
خم شدم و درحالیکه توی جمع کردن برگه ها کمک میکردم گفتم :
"باید حواسم بیشتر جمع باشه نه"
"کاراموز جدیدی؟"
"کاش کاراموز بودم،ولی همکار جدیدم"
"میشه اسمتو بدونم؟"
"البته کیم هستم...کیم تهیونگ از منهتن"
هرچی برگه بود رو جمع کردم وبلند شدم کتمو صاف کردم و منتظر واکنشش شدم
یکم بعد بلند شدم و بهم نگاه کرد آروم آروم صورتشو اورد جلو
"ببینم، توی منهتن زیر دست مستر کارول بودی"
"از اول نه ولی اره،امیلی سانچز"
یه لحظه ترس رو تو چشماش دیدم سریع به لباسش نگاه کرد میخواست ببینه برچسب اسم داره یا نه
"هم پایگاهی بودیم"v
"پس بگو چرا اشنایی"
ساعتشو نگاه و با خنده گفت:
"اینجا دیگه منهتن نیست، و افسر هاعم فرق کردن برو اون اتاقک شیشه ای که اون گوشه اس و کرکره ها بازه. اون مرد رو میبینی؟ اون کاپیتانه و اون یکی مک وایر هعی اگه ببینیش با خودت میگی کاش مستر کارول هنوز اینجا بود"
حواسم به امیلی بود که پاتریک گفت:
"بهتره من برم امیلی بقیه چیزا رو بهت میگه"
در جواب حرفش منو امیلی سر تکون دادیم
دستمو فشرد و گفت:
"به هرحال هر وقت چیزی خواستی من اینجام، از الان میگم از اینکه همکار جدیدمونی خوشحالم"
سری تکون دادم به سمت اتاقک شیشه ای رفتم.
- ۲.۹k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط