فیک تهیونگ پادشاه قلبم
فیک تهیونگ پادشاه قلبم
( پارت۲۵اخر)
از زبان ات
درحال فرار بودم که یکی دستمو گرفت با خودم گفتم کارم دیگه تمومه برگشتم دیدم تهیونگ دستمو گرفته وایستادجلوی اون دوتا غول پیکرگفت از این دختر فاصله بگیرین وگرنه هرچی دیدین ازچشم خودتون دیدین گفتن اون دختر رییس ماروزد ماهم میکشیمش تهیونگ اعبی گفت از مادر نزاییده کسی دوست دختر منو اذیت کنه یجوری زدشون دهنم باز موند اما یه مشت زد توی لبش زخم شده بود گفتم من فکر میکردم تو فقط بلدی با شمشیر بجنگی نمیدونمستم دسته خالی هم میتونی لبش داشت خون میمود لبشو پاک کردم با بچه ها رفتیم خونه لب تهیونگ رو پماد زدم داشت خون میومد بهش نگاه کردم اونم داشت بهم عمیق نگاه میکرد لباشو بوسیدم میخواستم برم چسبوندم به دیوار لبامو مکید منم همکاری کردم
هلش دادم به عقب گفتم عزیزم پرو نشو گفت امشب کنارم بخواب بغلت یه ارامش دیگس لبخند زدم براش رفتم اب خوردم بعد رفتم پیش لیا گفت مثل گاوه میمونی اون دوست پسرت نمیخواد بره گفتم کیو میگی اقامو میگی لیا گفت گمشو بابا تا دیروز اسمش خرچنگ چوسان بود الان اقات مخ پشمکی لیا منو بزور از اتاقش بیرون کرد رفتم کنار تهیونگ بغلش کردم و خوابیدم
فردا ساعت ۷
از زبان ات وقتی از خواب بیدارشدم ته نبود رفتم پایین برام صبحونه حاضر کرده بود رفتیم سه تایی سرمیز نشسته بودیم تهیونگ یه کادوبهم داد وقتی بازش کردم گفت عشقم یادته کفشاتو دوسال پیش زده بودی توی سرم رفتم برات اوردم با خشم نگاش کردم گفتم هنرررررر کردی ( باداد) بهم میخندید
۲ سال بعد
از زبان ات
هفته قبل با تهیونگ ازدواج کردم هفته ای یه
بار اینجاس هفته ای یبار میریم دوران چوسان
( پارت۲۵اخر)
از زبان ات
درحال فرار بودم که یکی دستمو گرفت با خودم گفتم کارم دیگه تمومه برگشتم دیدم تهیونگ دستمو گرفته وایستادجلوی اون دوتا غول پیکرگفت از این دختر فاصله بگیرین وگرنه هرچی دیدین ازچشم خودتون دیدین گفتن اون دختر رییس ماروزد ماهم میکشیمش تهیونگ اعبی گفت از مادر نزاییده کسی دوست دختر منو اذیت کنه یجوری زدشون دهنم باز موند اما یه مشت زد توی لبش زخم شده بود گفتم من فکر میکردم تو فقط بلدی با شمشیر بجنگی نمیدونمستم دسته خالی هم میتونی لبش داشت خون میمود لبشو پاک کردم با بچه ها رفتیم خونه لب تهیونگ رو پماد زدم داشت خون میومد بهش نگاه کردم اونم داشت بهم عمیق نگاه میکرد لباشو بوسیدم میخواستم برم چسبوندم به دیوار لبامو مکید منم همکاری کردم
هلش دادم به عقب گفتم عزیزم پرو نشو گفت امشب کنارم بخواب بغلت یه ارامش دیگس لبخند زدم براش رفتم اب خوردم بعد رفتم پیش لیا گفت مثل گاوه میمونی اون دوست پسرت نمیخواد بره گفتم کیو میگی اقامو میگی لیا گفت گمشو بابا تا دیروز اسمش خرچنگ چوسان بود الان اقات مخ پشمکی لیا منو بزور از اتاقش بیرون کرد رفتم کنار تهیونگ بغلش کردم و خوابیدم
فردا ساعت ۷
از زبان ات وقتی از خواب بیدارشدم ته نبود رفتم پایین برام صبحونه حاضر کرده بود رفتیم سه تایی سرمیز نشسته بودیم تهیونگ یه کادوبهم داد وقتی بازش کردم گفت عشقم یادته کفشاتو دوسال پیش زده بودی توی سرم رفتم برات اوردم با خشم نگاش کردم گفتم هنرررررر کردی ( باداد) بهم میخندید
۲ سال بعد
از زبان ات
هفته قبل با تهیونگ ازدواج کردم هفته ای یه
بار اینجاس هفته ای یبار میریم دوران چوسان
۴.۴k
۲۶ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.